![]() |
![]() |
|
| در مورد سینما و نوشته های شخصی |
|
تقدیم به روح پاک خلیل توی مسجد نشسته بودیم و من چشمانم اشک آلود بود و مداح می گفت از زبان خلیل که رفته بود خطاب به پدر و مادرش و حلالیت می خواست از آنها در خیال مداح .و من با کلمات مداح و بالهای خیالم در سفر بودم .همچنان که همیشه هستم . به کودکی خود رفتم .در آنجا به یاد حرفها و فکر های روز های بچه گیم افتادم . روزهایی که فکر می کردم من نخواهم مرد و دلیلم این بود که اگر من بمیرم دنیا خواهد مرد و کل دنیا به خاطر این بود که من زنده باشم و زندگی کنم . هر وقت اتفاقی برایم می افتاد : مریض می شدم یا حادثه ای در شرف وقوع بود به اطرافم نگاه می کردم به جریان سیالی که وجود داشت . به دیگران که زندگی می کردند و از زنده بودن اطرافیانم من نیز احساس خشنودی می کردم .چرا که می دانستم که یقین داشتم که که تا دنیا دنیاست من هم زنده خواهم بود. و بدون من دنیایی وجود نخواهد داشت پس چون می دیدم . دنیا هنوز هست و دیگران هستند مطمئن می شدم که من هم زنده خواهم بود. اما با رفتن خلیل با کاری که خلیل کرد و رفت من هم مردم . یقین حاصل کردم که رفتن من به اندازه پر کاهی روی حرکت این زمانه و دنیا تاثیر نخواهد داشت .مگر مادرم که بر من خواهد گریست و البته خواهران و برادرانم و شاید دوستانم . خیلی از حرفها هست که من می خواهم بگویم .اما نمی توانم. همانند خلیل که نوشته بود ":خیلی حرفها دارم ولی نمی توانم بگویم " . راستی من وقتی بمیرم به هر علتی : حوادث. قتل یا خودکشی . دیگران درباره ام چه فکر خواهند کرد ؟ و آیا اصلا ارزش دارد که فکر کنم که دیگران درباره ام چه فکر خواهند کرد ؟ که از دهانهای گشادشان چه حرفها بیرون خواهد ریخت ؟ در هر حال به نظر می آید که زندگی مبارزه است .جنگ. و از روز اول که زانده می شویم پا به این رزمگاه می گذاریم و شاید به همین علت است که بچه وقتی پا به این دنیا می گذارد . می زند زیر گریه .چرا که او می داند که در برابر این غولهای بی شاخ و دم تنهاست .او می داند که خواهد مرد و آرزوهایش را به گور خواهد برد. نمی دانم . اما به نظر می آید که مرگ تنها وازه ای است که ذهن تمامی انسانها را در تمام دوران به خود اختصاص داده است و کی به سراغ من خواهد آمد . خدا می داند . اما ایا انسانها از مرگ خود راضیند ؟ علارغم اینکه شاید دیگران از مرگ آنها راضی نباشند . آیا آنها به مرگ خود راضیند ؟ و آنها که خودکشی می کنند آیا راحت می میرند؟و بعد از مرگ یا در لحظه مرگ از مرگ خود پشیمان نمی شوند ؟ در تنهاترین تجربه مان حتما به این جوابها خواهیم رسید ولی آن وقت دیگر زبانی نخواهیم داشت که برای بقیه تعریف کنیم. درون اتوبوس اردبیل به تهران : 78/9/14 |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/07/25ساعت 15:51 توسط قاسم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چه کنم ؟سینما جانم را میگیرد .کاش جانم را بگیرد .کاش بمیرم از این درد .از این سینما اما اینقدر نسوزم .اینقدر آه و فغان نکنم .
فیلمهای من(تهیه کننده و کارگردان): 1- بازی 17 دقیقه سال 1382 2- آقا من شما را می شناسم 11 دقیقه سال 1384 3- پرواز 40 دقیقه سال 1385 4-دوباره مرگ ،دوباره زندگي 90 ثانيه 1387 |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 |
| پیوندها |
|
روز تايپ فيلمنامه نويسي (سايت خارجي) آموزش زبان نويسنده تنبل تولدي نو |
|
RSS
|