تبليغاتX
سینما و دل نوشته ها ی من
در مورد سینما و نوشته های شخصی
کتاب سينما :معماري در حرکت ،نوشته آقاي مهدي رحيميان را اين روز ها در دست مطالعه دارم .به همين خاطر مي خواهم  هر فصل را که تمام کردم براي استفاده ساير دوستان و براي ياد آوري و مراجعه بعدي  خودم خلاصه اين کتاب را اينجا بگذارم .

فصل اول :سينما چيست؟(ياد آور کتابي به همبن نام از آندره بازن )

      نما عنصر اوليه و بياني سينماست .اگرچه از نظر فني ،يک نما با تغيير در موضع دوربين حاصل مي شود و مي تواند به هر ميزان دلخواه روي پرده بماند ،اما از نظر سساختاري ،يک نما کوچک ترين جزء بيان فيلمي است.

   دو يا چند نما با هم بخش بزرگتري ر ا درست مي کنند که صحنه ناميده مي شود.

  دو يا چند صحنه که به هم وصل مي شوند ، بخش بزرگتري به نام فصل (سکانس ) را درست مي کنند.

         قاب بندي

     قاب بندي تاثيرات قدرتمندي بر تصوير دارد و اين تاثيرات به واسطه عوامل مختلفي حاصل مي شود از جمله :

۱- اندازه و شکل قاب

۲- نحوه جداسازي فضاي داخل قاب و خارج قاب تصوير

۳- نحوه کنترل فاصله ،زاويه و ارتفاع نگاه به تصوير توسط قاب بندي

۴- چگونگي تحرک قاب بندي در ارتباط با ميزانسن

    در وايل سالهاي ۱۹۳۰ ،آکادمي علوم و هنر هاي سينمايي  نسبت ابعاد قاب بندي را در اندازه ۱ به ۳۳/۱ تثبيت کرد.اين نسبت ابعاد ،استانداردي در اين زمينه به وجود نياورد ،بلکه نسبت هاي پرده عريض در اندازه هاي مختلف ۱ به ۶۵/۱ ،۱ به ۸۵/۱ و همچنين ۱ به ۳۵/۲ در فيلمهاي مختلف  به کار رفت.

   فضاي خارج قاب از نظر رواني براي بيننده سينما اهميت ويژه اي دارد ،زيرا همواره برخي از تصورات او از شخصيتهاي فيلم پيرامون اين فضاي خارج از قاب متمرکز مي شود.

زاويه دوربين (ديدگاه فيلمساز و بيننده ):

 فيلم بانويي در درياچه (۱۹۴۷) رابرت مونتگمري نمونه استثنايي روايت با ديدگاه ذهني (اول شخص ) است. که غالب صحنه هاي آن از ديد اول شخص و ديدگاه ذهني اوست.

کاربرد فن ديدگاه ذهني در بسياري فيلمها جنبه هاي نمايشي آنها را افزايش مي دهد . گرچه استفاده از اين فن بيننده را به حضور دوربين آگاه مي سازد اما باعث افزايش مشارکت وي در رويداد مي شود.

ترکيب بندي تصوير :

يک ترکيب بندب متوازن حتي اگرمتقارن هم نباشد از وزن متعادلي برخوردار است .البته ترکيب بنديهاي کاملا متوازن پويايي و تحرک خود را از دست مي دهند و براي اين که جذابيت لازم را به دست آورند ، لازم است ترکيب بندي از حالت تقارن خود خارج شود.

ميزانسن :

     يک نما کوچک ترين جزء روايت فيلمي است واحدي بنيادي در يک نظام سينمايي را تشکيل مي دهد. در درون يک نما ، عناصر مختلف با آرايش هاي مشخص تنظيم مي شوند و اين عمل به ميزانسن معروف است. ميزانسن در فضا عمل مي کند و تدوين در در زمان حاصل مي شود.

    ميزانسن اصالتا يک واژه تئاتري و به معني جاي گزيني است.

  اولين چيزي که در يک ميزانسن سينمايي به آن توجه مي شود چگونگي تفکيک صحنه هاست . بازيگران در کجاي صحنه قرار مي گيرند ؟ آيا دکور ، لوازم صحنه و گريم به اهداف مورد نظر نمايش صحنه کمک مي کنند؟ يک کارگردان فيلم بايد اين مهارتهاي تئاتري را داشته باشد و بتواند اين قابليت هارا به خوبي به فضاي سينمايي انتقال دهد.

      صحنه سينمايي معمولا به چند نما تقسيم مي شود . در حاليکه يک صحنه تئاتري در زمان و فضاي پيوسته يک دکور اتفاق  مي افتد. در سينما نه تنها حرکت بازيگران نسبت به يکديگر و صحنه دور و برشان از اهميت برخوردار است ، بلکه در اين جا  رابطه آنها با دوربين و نحوه حرکت دوربين درارتباط با ايشان نيز تعيين کننده است . در سينما صحنه نهايي ، قاب تصوير است.

اگرچه عناصر اصلی میزانسن در تئاتر و سینما ، نورپردازي ،جايگيري بازيگران در صحنه وطراحي صحنه (لباس ،لوازم صحنه و...) است .اما ميزانسن سينمايي شامل عناصر ديگري نيز مي شود از جمله نوع فيلم خام ( سياه و سفيد ، رنگي ...) نسبت ابعاد فيلم ،قاب بندي ،موضع و حرکت دوربين ،و شرايط صوتي محيط . در سينما همه اين عناصر انتخاب شده و در جاي خود قرار مي گيرند.

تدوين:

تدوين عنصر اساسي در شکل گيري نهايي فيلم به صورت يک ساختار مستقل است .تدوين از يک منظر فقط اتصال نما ها به يکديگر جهت ايجاد يک صحنه و پيوند صحنه ها براي  ايجاد يک فصل و دنبال هم  کردن فصول براي عرصه يک فيلم نيست ، بلکه همانطور که پودوفکين عنوان مي کند ،تدوين شيوه اي است براي تنظيم و کنترل هدايت روان شناختي تماشاگر .تماشاگر از طريق شيوه هاي متنوع تدوين يعني به وسيله عناصري چون تضادمندي ،توازن حوادث ،نمادگرايي و هم زماني ،با رويداد در حال جريان فيلم مواجه مي شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/30ساعت 19:31  توسط قاسم | 
همه حقيقت نزد شما نيست! - (یادداشت اصغر فرهادی (کارگردان رقص در غبار.شهر زیبا.چهارشنبه سوری .در انتقاد به مضعیت جشنواره فیلم فجر)


دست‌اندركاران محترم جشنواره فيلم فجر
نامه‌ام خطاب به همه‌تان است، پيش از اينها تصميم به نوشتنش داشتم بنا به دلا‌يلي همكاران و دوستان خواستند چيزي نگويم مبادا مانعي ايجاد شود براي فيلمي كه بر اساس فيلمنامه‌ام ساخته شده؛ فيلم <دايره زنگي.> بهانه‌ام براي نوشتن اين منظور <دايره زنگي> است اما حرفم درباره اين فيلم نيست، حرفي است كه پيش از اين هم گفته‌ام، در جشن خانه سينما موقع تشويق و جايزه گرفتن نه فقط موقع توبيخ و اصلا‌حيه خوردن.
اين بار بلندتر اما. بالا‌خره دير يا زود اين فيلم هم ديده خواهد شد و اگر حرفي داشته باشد مي‌ماند، نداشته باشد مي‌ميرد، مثل انبوه فيلم‌هاي فراموش شده تاريخ سينما. اميدوارم اگر ماند كساني كه اين روزها آب به آسياب اهل مميزي ريختند تا عقده‌گشايي كنند، يادشان نرفته باشد كه چه كرده‌اند، پس هر آنچه مي‌گويم نظرات شخصي‌ام است و آرزو مي‌كنم اين‌قدر مردانگي باقي باشد كه تلا‌في آن بر سر سرمايه تهيه‌كننده فيلم خالي نشود.
آقايان تازه از راه رسيده، سرتان را از زير برف بيرون بكشيد، اطرافتان را نگاه كنيد تا ببينيم باز روي اين برايتان باقي مي‌ماند كه در مصاحبه‌ها و گپ و گفت‌هايتان اعلا‌م كنيد، ما در كشوري آزاد زندگي مي‌كنيم، از چه در هراسيد، مگر روز و شب از تريبون‌هايتان دم از فهم و شعور مردم و ملت نمي‌زنيد، اگر صادقيد، اجازه دهيد اندكي هم همين مردم فهيم و با شعور تصميم بگيرند چه ببينند چه بشنوند، چه كسي اين قدرت را به شما تفويض كرده كه شعورمندتر و فهيم‌تر از مردميد، لا‌اقل در عرصه فرهنگ عملكردتان نشان داده كه نيستيد. خود را طبيب فرهنگي مي‌دانيد كه وظيفه‌تان سنجش عيار سلا‌مت غذايي است كه اهل فرهنگ به خورد مردم مي‌دهند، مدرك طبابتتان را كي و از كجا گرفته‌ايد؟ چه كسي اين فرض را براي شما به يقين رسانده كه هر اثر فرهنگي و هنري‌اي يك غذاست كه بايد قبل از اينكه مردم بخورند، شما سلا‌مت آن را مهر بزنيد. چرا مي‌انديشيد مردم تنها مصرف‌‌‌كننده‌اند، مصرف‌كننده صرف و شما بايد غذايي را كه مي‌پسنديد دهانشان بگذاريد، چرا مي‌انديشيد هنگامي كه به تماشاي اثري مي‌روند مغز خود را بيرون جا مي‌گذارند؛ اين مردمي كه براي تماشاي اين آثار مي‌روند، جمعي غير از آن مردم فهيم و باشعور و شريفند كه در سخنراني‌ها از آنها دم مي‌زنيد؟ اجازه دهيد سرسوزني هم مردم تشخيص دهند به زعم شما غذايي كه مي‌خورند، سلا‌مت است يا فاسد. هرچند سخيفانه‌ترين‌مشكل تعريف از هر اثر فرهنگي هم‌ترازي‌اش با غذاست... كجاي قانون اين مملكت آورده‌اند كه ذائقه همه جمعيت كشور بايد ذائقه شما باشد. اگر قانون نوشته‌اي وجود دارد كه ما نمي‌دانيم ذائقه‌تان را تشريح كنيد. ذائقه‌تان فيلم‌هايي است كه به اسم معناگرا پشتش سينه مي‌زنيد. ‌
آقايان به حكم‌هاي شغلي‌تان دوباره نگاه كنيد. اينجا ميدان فوتبال نيست كه شما داورش باشيد و هراسان از اين سوي ميدان به آن سو بدويد تا از چشم تيزبين‌تان خطايي دور نماند. مديريد يا مراقب؟
يكي از هم مسلكانتان آشفته حال در پاسخ نامه جمعي از سينماگران، دم از توطئه و همدستي با استكبار زده، گفته است چرا چنين مي‌كنيد تا از بودجه‌اي كه به سينما داده‌اند پشيمان شوند، اين چه منتي است؟ چرا مي‌انديشيد صدقه داده‌اند؟ فرهنگ صدقاتي؟ آيا بايد به پاس قدرداني از آنچه داده‌اند، سرتاپاي سينما تسليم و تابع ذائقه بعضي از اهل سياست باشد. از ديون بنياد فارابي گفته‌ايد، آمار را بيرون بكشيد، اين همه فيلم سفارشي كه شما و هم‌مسلكانتان مي‌سازيد از كجا تامين بودجه مي‌شود، براي بيت‌المال دل سوزانده‌ايد سريال‌هاي ميلياردي را كه خودي‌ها مي‌سازند، پولش لا‌بد از جيب شما دلسوخته‌گان مي‌آيد! حرف‌هاي بديهي مي‌زنيد، لا‌اقل از كارنامه‌هايمان پيداست كه كجا ايستاده‌ايم، كارنامه اندك من و كارنامه پربار شما واضح است، من و شما در دو نقطه كاملا متفاوت ايستاده‌ايم، نه من توقع دارم روزي روزگاري شما با معيارهايي كه من بدان معتقدم فيلم بسازيد و نه منطقا شما بايد اين توقع را داشته باشيد. من رسما اعلا‌م مي‌كنم و پيش از اين داستان‌ها در كانون مركزي كارگردانان هم علنا گفته‌ام روزي كه فيلمنامه‌اي يا فيلمي منطبق بر متر و معيارهاي سينمايي شما ساختم، حلواي ختم حرفه‌ايم را خيرات كنند. پس قضيه كاملا‌ روشن است، ما به شما و جمعي كه به شما راي داده و بر مسندتان نشانيده‌اند، احترام مي‌گذاريم، آيا شما اين احترام را براي مخالفانتان قائليد؟ هر كس با شما نيست بر شماست؟ شما كه اهل سياستيد، مي‌دانيد اين جمله از آن كيست. انتظار اين نيست ميدان يكسره براي مخالفان قانوني‌تان باز باشد، اين قدر عاقل هستيم كه اين زياده‌خواهي را به ذهن هم نياوريم؛ اما گوشه‌اي از اين ميدان، وجبي، كف‌دستي.
آقايان؛ با اين اقتدار و شكوه كجاي‌تان به لرزه مي‌افتد كه اينچنين هراسناكيد، آن هم با چند فيلم كه باب ذائقه‌تان نيست، فيلم‌هايي كه با رعايت تمام ضوابط و قواعد مجوز ساخت دريافت كرده‌اند. لا‌اقل به امضاي همكارانتان پاي برگ‌هاي پروانه ساخت احترام بگذاريد، مگر اداره نظارت و ارزشيابي متولي امر نظارت نيست، اين نظارت جديد از كجا مي‌آيد؟
از چه نگرانيد، اين همه فيلم سفارشي و تبليغي و مورد پسندتان، اين همه فيلمساز شكست‌خورده‌اي كه دورتان جمعند و چشمشان به دستتان است تا وامي برسد و فيلمي ساخته شود، كافي نيست؟ چنته‌تان پر است و با اين روند پرتر هم خواهد شد، پس چه جاي نگراني از چند فيلم معدود.
در جشن خانه سينما وقتي جايزه‌ام را مي‌‌دادند گفتم تا وقتي نگاه مسوولا‌ن فرهنگي به سينما اصلا‌ح نشود نگاهي كه سينما را چون فرزند شرور و رام‌ناشدني مي‌بيند كه بايد به هر قيمت رامش كرد، جشن معنايي ندارد. بعضي‌ها دلخور شدند كه چرا هنگام دريافت جايزه به جاي تقدير و تشكر، لب به شكوه گشوده‌ام، اما دوستان، اين داستان، داستان اين چند روزه نيست، مدت‌هاست گريبانگير سينماست، وقار و متانت اهل واقعي سينماست كه سكوت كرده‌اند؛ سكوت بزرگاني كه خانه‌ نشينند.
از خداي بزرگم كه خداي همه است و نه فقط خداي جمعي قليل، براي آنها كه مي‌انديشند همه حقيقت نزد ايشان است، آنها كه خدا را فقط مال خود و هم‌راي‌هايشان مي‌پندارند، آنها كه همه چيز را از زاويه تنگ سياست مي‌نگرند، آنها كه برگرده مظلوم دين سوارند و پياده‌ها را بي‌دين مي‌دانند، از خداي مهربانم سه خواسته دارم:
اول به آنها عمر دراز بدهد، آن‌قدر دراز تا بمانند و روزي بفهمند حقيقت بزرگتر از آن است كه فقط نزد جمع قليلي بماند كه اگر بماند يعني كوچك است و خرد و خردي دور از خرد و حقيقت.
دوم حافظه درازمدت‌شان تا انتهاي عمر در سلا‌مت باد تا اگر روزگاري فرزندانشان درباره گذشته‌شان پرسيدند، يادشان بيايد چه كرده‌اند.
سوم، صداقت، كم نيستند كساني كه روزگاري بر اين مسندها نشسته بودند و الا‌ن به اقتضاي زمانه به صندلي ديگر تكيه داده‌اند و همه آنچه را كرده‌اند يا كتمان مي‌كنند يا توجيه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/23ساعت 10:13  توسط قاسم | 

بدنام (Notorious 1946 )

(( بدنام )) يكي از بهترين عاشقانه هاي تاريخ سينما و يكي از بهترين آثار هيچكاك است. اثري كه عليرغم پرداخت به صورت يك تريلر جاسوسي در بسياري از صحنه ها به يك ملودرام عاشقانه تبديل مي شود. پرداخت عاشقانه در زير حالت جاسوسي فيلم نه تنها باعث جذابيت فيلم شده بلكه تبديل به نوعي بازي در بازي شده است. زني كه اصالت آلماني دارد عليرغم اينكه پدرش را آمريكاييها به زندان محكوم كرده اند فقط به خاطر عشق به يك جاسوس آمريكايي حاضر مي شود بر ضد هموطنان خود اقدام كند و حاضر مي شود تمام آرمانهاي كه پدرش به خاطر آنها مبارزه كرده و به خاطر آنها به زندان افتاده است را زير پا بگذارد. آليشيا( اينگريد برگمن ) حتي حاضر است براي رضاي معشوق دولين ( كاري گرانت ) و به خاطر وظيفه اي كه بر عهده ي دولين است با مرد ديگري ازدواج نمايد. وي مجبور است عليرغم احساسات باطني خود خود را عاشق سباستين ( كلود رينز ) كه در حقيقت مامور نازي ها است نشان دهد تا اطلاعاتي را كه دولين از او مي خواهد به دست آورد. به قول پاسكال بونتيزر ْ مسئله حائز اهميت در بدنام اين نيست كه بطري هاي شراب، حاوي مواد معدني هستند، بلكه اين است كه شراب در زيرزمين قرار دارد، كه در زير زمين با كليد قفل مي شود، كه كليد نزد شوهر است، كه شوهر دلباخته ي همسرش است، كه همسر مرد ديگري را دوست دارد، كه مرد مي خواهد بداند در زير زمين چه چيزي وجود دارد.ْ
بله مسئله ى حائز اهميت در بدنام جاسوسي نيست بلكه عشق دو مرد به يك زن واحد است، عشق مخربي كه براي هر دو عاشق چيزي جز دردسر و پريشاني به همراه نمي آورد. عليرغم اينكه ((بدنام)) را ملودرامي با پاياني خوش به حساب مي آورند اين فيلم داراي پاياني خوش و خوشايند نيست. سباستيني كه براي تماشاگر محبوب و مورد قبول است ( حتي بيشتر از دولين ) در پايان در دام مامورين آلماني گرفتار مي شود. دوليني كه مستوجب تنبيه است در آخر بدون كوچكترين تنبيهي به عشقش كه آنرا فداي وظيفه كرده است ( درست برعكس سباستين كه وظيفه را فداي عشق مي كند ) مي رسد و آليشيا زني منفعل كه حتي وقتي مي فهمد دارد توسط مادر سباستين مسموم مي شود هيچ عكس العملي از خود نشان نمي دهد و به تقدير خود تسليم مي شود در پايان توسط دولين نجات پيدا مي كند با وجود اينكه سلامتي او براي تماشاگر مسجل نمي شود. در انتها تماشاگر از نجات آليشيا خوشحال است ولي از اينكه دولين بدون اينكه كوچكترين تنبيهي شود به آليشيا مي رسد ناراحت و از اينكه مرد عاشق و مهرباني چون سباستين به دست مامورين آلماني مي افتد ( كه ما مي دانيم مجازاتش مرگ است ) شديدا دلگير مي شود. آيا با اين پايان مي توان اين فيلم در دسته ي ملودرام هاي با پايان شاد دسته بندي كرد؟ مي توان به آينده ي آليشيا و دولين اميدوار بود؟ آيا ديگر دولين آليشيا را به آغوش كس ديگري نخواهد انداخت تا براي او اطلاعات كسب كند؟ و هزار سوال ديگر كه بي پاسخ مي ماند و ما را درباره ى پايان خوش فيلم به شك مي اندازد.
درونمايه فيلم برخلاف ظاهرش كه مبتني بر روابط علي و معلولي افراد است كاملا بر روابط احساسي اشخاص استوار است. در ظاهر سباستين دوست پدر آليشيا است و قبلا از او خواستگاري كرده ولي جواب منفي شنيده است. پس زمينه ي عشقي بوجود آمده در ظاهر بين اين دو كاملا تعريف مي شود. دولين به عنوان يك مامور وارد خانه ي آليشيا شده و در مهماني او شركت مي كند و در زماني كه آليشيا مست است خود را به او نزديك مي كند و اطلاعاتي را از او كسب مي كند كه شايد در زمان هوشياري نمي توانست به آنها دست يابد و در حقيقت آليشيا در معذوري قرار مي دهد كه يك طرف آن عشق است و طرف ديگر حرفي كه به دولين زده و دوست ندارد از آن كوتاهي كند و حتي در جايي كه آليشيا با جاسوسي مخالفت مي كند دولين صفحه ي ضبط شده رو روي گرامافون مي گذارد كه آليشيا با پدرش بحث مي كند و خود را يك آمريكايي معرفي مي كند نه يك آلماني و معتقد است چون در آمريكا متولد شده است پس ذاتا يك آمريكايي است و طرفدار منافع آمريكا مي باشد نه آلمان و حاضر نيست حتي به خاطر پدرش براي آلمانها جاسوسي كند. به همين خاطر آليشيا مجبور به جاسوسي براي آمريكا مي شود و در حقيقت به آرمان پدرش خيانت مي كند. روابط دولين و آليشيا نيز در ظاهر كاري است و تعريف شده. دولين مسئول مستقيم آليشيا است و آليشيا زير نظر او كار مي كند. آليشيا عشق خود را به دولين نشان مي دهد ولي چيزي از او نمي بيند و اين موضوع او را سرخورده مي كند و او خود را كاملا وقف كاري مي كند كه نه تنها هيچ علاقه ي به آن ندارد بلكه از آن متنفر است و فقط چون در جريان بازي است نمي تواند دست از بازي بردارد. وي در حقيقت با غرق كردن خود در كار سعي در پنهان كردن عشق خود نسبت به دولين و سرخوردگي ناشي از آن دارد. دولين هم با پنهان كردن خود در زير چهره اي خشك و جدي سعي در پنهان كردن عشق خود نسبت به آليشيا و عصبانيتي كه نسبت به مجموعه كارهايي كه صورت گرفته تا آليشيا را هر چه بيشتر از او دور كند ( همانند ازدواج سباستين با آليشيا ) دارد. سباستين شايد تنها آدمي است كه در بيشتر زمان فيلم بر پايه ي احساساتش عمل مي كند. او واقعا عاشق آليشيا است و هر كاري مي كند تا او را راضي نگاه دارد براي نمونه با مادرش كه يكي از وحشتناك ترين مادران هيچكاكي است ( به استثناي مادر فيلم بيمار رواني ) به خاطر آليشيا دعوا مي كند و بسياري از اختياراتي را كه قبلا مادرش بر عهده داشته به آليشيا واگذار مي كند در حقيقت خانمي خانه را از مادر مي گيرد و به آليشيا واگذار مي كند. و در پايان به سزاي عشقش مي رسد و در دامي كه مامورين آلماني براي او فراهم كرده اند گرفتار مي شود. هيچكاك در پايان فيلم ما را با دنيايي كه در آن قرارمان داده تنها مي گذارد و بدون نتيجه گيري ما را رها مي كند بدون اينكه از سرنوشتي كه در انتظار آليشيا و دولين است با خبرمان كند و تنها سرنوشتي كه معلوم است سرنوشت غم انگيز سباستين است كه با وجود آنكه نشان داده نمي شود ما مطمئنيم كه سرنوشتي جز مرگ در انتظارش نيست. در حقيقت هيچكاك ما را در كابوسي كه ساخته تنها مي گذارد.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/19ساعت 9:52  توسط قاسم | 

سرگيجه ( Vertigo ) ( 1958 )

از زيباترين فيلمهای هيچكاك و تاريخ سينما. فيلمي كه هنوز عليرغم گذشت 45 سال از زمان ساختش هنوز يكي از برترين و موثرترين آثار تاريخ سينما محسوب مي شود.
سرگيجه شعر تصويري عاشقانه اي است كه مسلما كس ديگري جز هيچكاك قادر به ساختش نبوده است. هيچكاك شاعر تصاوير زيبا و ناب است. استادي و ي در زمينه فيلمسازي را تنها با اين فيلم مي توان بطور كامل متوجه شد.
منتقدان هيچكاك كه از كوچكترين اشتباهش نمي گذرند آيا مي توانند اين فيلم زيبا را رد كنند آن هم به دليل اينكه (( مهم ترين فول تاريخ سينما را دارد )) . كدام فول ؟ اگر مهم ترين فول تاريخ سينما اين فول باشد ( صحنه اي كه مادلين وارد كليسا شده و در را باز مي گذارد، در صحنه بعد كه اسكاتي مي خواهد وارد ساختمان شود در بسته شده است ) پس تاريخ سينمايي شاهكار داريم كه اين مشكل راكوردي كوچك بزرگترين فول تاريخ سينماي آن است. بله قبول دارم در كار هيچكاك اين فول تو چشم مي زند چرا كه وي بزرگترين كارگردان تاريخ سينما است ولي اين فول در حدي نيست كه بزرگترين فول تاريخ سينما لقب بگيرد. به قول يكي از دوستانم (( وقتي يك كاغذ پر از لكه هاي ريز و درشت سياه باشد، يك لكه كوچك سياه اصلا به چشم نمي آيد ولي در يك كاغذ كه سفيد و تميز است همان لكه ي كوچك تو چشم مي زند )) بله اين فول در اين اثر جاودانه ي هيچكاك وجود دارد و به چشم مي آيد، چون كه ما از استادي چون هيچكاك انتظار چنين اشتباهي را نداشته و نداريم. وگرنه اين فول آنقدرها هم بزرگ نيست.
سرگيجه دادگاهي براي روح انسان ها است . دادگاهي متعالي كه متهمين آن وجدان هاي ما انسانهاست. هيچكاك در اين فيلم وجدان ما را به چالش مي خواند و بعيد است كسي از اين چالش موفق بيرون آيد. هيچكاك قاضي بي رحمي است براي كوچكترين گناه اشد مجازات را در نظر مي گيرد. هنگامي كه مادلين قلابي به خود اجازه مي دهد با نقش بازي كردنش مادلين حقيقي از زندگي محروم شود حق ندارد ديگر راحت و آسوده به زندگي ادامه دهد. وقتي كار او باعث مي شود تا اسكاتي دچار بحران روحي و بيماري رواني گردد حق ندارد عليرغم اينكه عاشق اسكاتي است با اسكاتي لحظات خوشي را داشته باشد. ( در تمام نيمه ي دوم فيلم هر وقت كه مادلين و اسكاتي براي تفريح بيرون رفته اند ناراحتي پيش مي يايد كه مانع لذت بردن آنها بخصوص مادلين مي شود )
مادلين باعث شده تا ميج از اسكاتي دور شود. ميچ نامزد سابق اسكاتي كه در بدترين شرايط روحي و رواني ياري رسان اسكاتي بوده و در هيچ شرايطي او را ترك نكرده است. مسلما مادلين وقتي هم دل ميج را مي شكند و هم باعث آشفتگي شديد روحي اسكاتي مي شود آن هم فقط به خاطر پول اين حق را ندارد كه با اسكاتي خوشبخت شود هر چقدر هم كه مي خواهد عاشق اسكاتي باشد.
ولي آيا مجازات مادلين مرگ است ؟ راه ديگري وجود ندارد؟ در دادگاه هيچكاك كسي كه باعث از بين رفتن يك نفر ( هرچند به صورت غير مستقيم ) و ناراحتي روحي دو نفر مي شود حق خوشبختي ندارد و بايد مجازات شود كه هيچكاك عادل مجازات مرگ را براي او در نظر مي گيرد . ما هم به راي قاضي عادل دادگاه احترام مي گذاريم و اعتراضي نمي كنيم هرچند كه در قلبمان خواستار رسيدن اسكاتي و مادلين به هم باشيم تا هر دو به سعادت و آرامش برسند. ولي اعتراض فايده اي ندارد . هيچكاك شديدا آدم يك دنده و حرف نشنويي است.
در انتها وقتي مادلين مي ميرد در نگاه اسكاتي يك گونه ابهام خاص وجود دارد. سوالي كه او از تقدير مي پرسد : (( آيا بايد اينگونه مي شد؟ )) . آيا واقعا بايد اينگونه مي شد ؟ بله. تنها راه ممكن اين بود. چرا كه گناهكار به مجازاتش رسيد و اسكاتي به مكاشفه اي دست پيدا كرد كه باعث تحول شديد روحي در او شد. ( نمونه عيني اين تحول را مي توان سرگيجه ي اسكاتي در هنگاميكه در نيمه ي اول فيلم از پلكان برج بالا مي رود ديد ولي در انتهاي فيلم وي ديگر اين سرگيجه را ندارد .)
هيچكاك فيلم را بدون عنوان بندي پاياني و تنها با يك فيد تمام مي كند. چرا كه را تفكر و انديشه را براي تماشاگر باز مي گذارد. هر كسي مي تواند براي خودش داستان اسكاتي را تمام كند و من اينگونه تمامش كردم (( اسكاتي به پيش ميچ باز مي گردد ولي او را با شوهر تازه اش مي بيند. به كاري كه هميشه دوست مي داشته باز مي گردد البته نه تحت لواي نيروي پليس. بلكه تحت عنوان كارآگاه خصوصي _ كارآگاه خصوصي جان فرگوسن _ و اين با نگاهي ديگر به زندگي پيدا مي كند )

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/19ساعت 9:52  توسط قاسم | 

شمال از شمال غربي ( North by Northwest ) ( 1959 )

شمال از شمال غربي را فلسفي ترين اثر هيچكاك مي دانند و شايد يكي از فيلم هاي برگزيده او به حساب مي آورند.
ولي من اصلا شمال از شمال غربي را دوست نداشته و ندارم. فيلم بسيار زيبايي است ولي در مقابل فيلمهاي ديگري از اين استاد نظير (( سرگيجه )) ، (( بدنام )) ، (( مرد عوضي )) و ... واقعا فيلم تفريحي و كوچكي به نظر مي رسد.
مردي از فضاي عادي و بي هيجان زندگي روزمره اش خسته شده و آرزو مي كند حادثه اي در زندگي اش اتفاق كند كه او از اين همه روزمرگي نجات دهد. بلافاصله سير حوادث منطقي و غير منطقي بر سر او جاري مي شود به حدي كه فرصت فكر كردن را از تماشاگر مي گيرد. سير حوادث ريز و دشت و منطقي و غير منطقي به حدي سريع است كه نفس تماشاگر را بند مي آورد. زيبا ترين سكانس شمال از شمال غربي خيلي دور از واقع است. سكانسي كه با هواپما تورنهيل را مي خواهند بكشند بسيار غير قابل باور و غير منطقي است. البته اين را بايد اضافه كنم اين غير قابل باور بودن و غير منطقي بودن در چند بار اول قابل فهم نيست و رمز موفقيت استاد نيز همين است. او حوادث غير منطقي در فيلم هايش را به نحوي مطرح مي كند كه براي تماشاگر عادي سينما قابل باور باشد و حتي در بارهاي اول براي تماشاگران حرفه اي سينما هم پنهان است. آيا كشتن يك آدم در صحراي به آن وسيعي با فرستادن قاتل حرفه اي كه خود را كاپلان معرفي كند راحت تر و مطمئن تر و حتي ساده تر و بي سر صدا تر نيست؟
مسلما اين طور است. پس چرا هيچكاك اين كار را انجام نمي دهد؟ منطق هيچكاك منطق فيلم است نه واقعيت به همين خاطر براي آنكه تماشاگر را شگفت زده بكند در عين حاليكه هيجان زيادي خلق مي كند چاره اي جز اين نداشته كه از يك هواپيما سود جويد.
شمال از شمال غربي يك فيلم ساده و سر راست است و براي زمانه ي خودش عالي بوده و براي امروز هم يكي از بهترين آثار كلاسيك تاريخ سينما محسوب مي شود اما در پرونده ي فيلم سازي هيچكاك يك شوخي تصويري زيبا محسوب مي شود.


+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/19ساعت 9:50  توسط قاسم | 

مرد عوضي ( The Wrong Man ) ( 1957 )

مرد عوضي يكي از زيباترين فيلم هاي هيچكاك است. اين فيلم ساختاري مستند دارد و فارق از ساير مشخصات ويژه ي ساير فيلم هاي هيچكاك است. هيچكاك در اين فيلم به روايت كردن يك داستان واقعي در مكانهاي واقعي و با اشخاص واقعي ( بجز شخصيت هاي اصلي فيلم نظير بالسترو و زنش ) مي پردازد.
كدام منتقد يا تحليل گر مي تواند ثابت كند اين فيلم كاملا در رو است و در زير اين روايت ساده ي خطي چيز ديگري وجود ندارد. من ادعا مي كنم كه بالسترو ( با بازي زيباي هنري فوندا ) دزد واقعي است. او بوده كه به خاطر شرايط و دستمزد پاييني كه داشته دست به دزدي زده و به خاطر خانواده اش كه آن را خيلي دوست مي دارد مجبور شده كارهايي را انجام بدهد كه اصلا مايل به انجام دادن آنها نيست. آيا در بين آن همه شاهد هيچكدام متوجه تفاوتي كه ميان بالسترو و مردي كه در پايان فيلم است نمي شود. من كه عليرغم شباهتشان خيلي زود متوجه تفاوت ميان آن دو شدم چه برسد به كساني كه آن مرد متهم است از آنها دزدي كرده است.
بالسترو براي تامين كردن خانواده اش دست به دزدي از جامعه اي مي زند كه مانع پيشرفت او شده و او را مجبور به تحمل بدبختي و سختي كرده است. او حتي پول ندارد تا به زنش دهد كه از دندان درد رنج مي برد. آيا بايد اين شيوه زندگي يك هنرمند باشد. بالسترو براي حق طبيعي اش كه از او سلب شده دست به دزدي مي زند. حق زندگي . او و همسرش و بچه هايش حق زندگي كردن دارند. ولي اين حق به آنها داده نشده است. پس او مجبور است اين حق را از راه ديگري احقاق كند. از راهي كه شايد غير قانوني و حتي غير اخلاقي باشد ولي براي كسي در آن شرايط بد مالي اجتناب نا پذير است. بالسترو دزدي مي كند ولي وقتي كه دستگير مي شود سرگردان است. همو است كه نان آور خانواده است و با دزدي هاي كوچكي كه انجام مي دهد به گونه اي هر چند سخت چرخ زندگي خانوادگي را مي چرخاند. حالا كه او دستگير شده آيا خانواده اش از هم نخواهد پاشيد.؟چه كسي نان آور خانواده مي شود؟ مخارج خانواده از كجا تامين مي شود؟ همه ي اينها سوال هايي است كه ذهن خسته ي بالسترو براي آنها جوابي پيدا نمي كند. رز همسر بالسترو ( با بازي ورا ميلز ) تمام پس اندازش را خرج گرفتن وكيل براي بالسترو مي كند. اين كار براي بالسترو كشنده است. زنش به او ايمان دارد و براي آزادي او تمام پس انداز اندكش را كه براي مداواي دندانش كه مدتهاي زيادي درد مي كرد كنار گذاشته بود خرج گرفتن وكيل مي كند. در تمامي صحنه هايي كه بالسترو در زندان است و يا در خيابان ها از خانه ي اين شاهد به خانه ي آن شاهد يا از محل كار اين شاهد به محل كار آن شاهد مي روند مي توان اين شرمندگي را در چهره ي شكسته شده ي بالسترو ديد.
تنها چيزي كه باعث نجات بالسترو مي شود عشق است. عشق زنش رز كه به بالسترو اطمينان دارد و همين اطمينان باعث بر آشفتگي شديد روحي و رواني او مي شود كه منجر به بستري شدن او در آسايشگاه رواني مي شود. براي يك مرد چه چيزي مي تواند ناراحتت كننده تر و خرد كننده تر از اين موضوع باشد؟
در انتها وقتي بالسترو مقابل چهره ي حضرت مسيح ايستاده از تمامي گناهانش توبه مي كند و آرزو مي كند كه اي كاش اوضاع به حالت عادي برگردد. ديزالو بسيار زيباي هيچكاك در اين صحنه شايد يكي از زيباترين ديزالوهاي تاريخ سينما باشد. مردي از انتهاي ذهن بالسترو مي آيد صورت حقيقي به خود مي گيرد و تمامي گناهان بالسترو را بر عهده مي گيرد.
در انتها هيچكاك باز ما را به جهان آرام بر نمي گرداند. بلكه به صورت خبري به ما اطلاع مي دهد كه رز پس از دو سال سلامت خود را باز يافته و به جمع خانواده اش باز مي گردد. آيا مي توانيم اطمينان داشته باشيم كه اين رز همان رز سابق است؟ مسلما نه بلاهايي كه سر اين آدم آمده همه ناشي از عشق فراواني است كه نسبت به همسرش داشته است و نمي توانسته تحمل كند به مردي كه در نظر او سر منشا و سر لوحه ي پاكي هاست تهمت ناروا بزنند به همين خاطر با دنياي واقعي دچاز تضاد شديدي مي شود كه در نتيجه وي را راهي آسايشگاه رواني مي كند. براي بالسترو اين اتفاق بسيار سخت تر از تحمل مجازات زندان است چون محبوبي را اذيت كرده كه عاشقانه دوستش دارد و اين نابخشودني ترين گناه در وادي عشق است.
 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/19ساعت 9:48  توسط قاسم | 

بيمار رواني ( PSYCHO ) ( 1960 )

فيلم بيمار رواني يكي از برترين آثار استاد است. فيلمي به تمام معني هيچكاكي و بر گرفته شده از يك موضوع كاملا هيچكاكي. فيلم با صحنه ي كوبنده ي آغاز مي شود ( صحنه ي اول پس از چند ديزالو براي مشخص كردن موقعيت، وارد يكي از اتاقهاي يك هتل مي شود ) و تماشاچي را خلع سلاح مي كند و به دنياي زيبا و لبريز از توهم هيچكاك مي برد.
در اين فيلم هيچكاك براي اولين بار در شيوه ي روايت گويي خود تغييراتي پديد مي آورد، يعني در جايي نيمه هاي فيلم شخصيت زن را عليرغم اينكه توانسته توجه تماشچيان را جلب كند مي كشد و نابود مي كند و شخصيت ديگري را جايگزين او مي كند. يعني در حقيقت ما تا صحنه ي قتل در حمام جانت لي را تعقيب مي كرديم، پس از كشته شد جانت لي، هيچكاك تماشاگر را به دنبال آن بازيگر ديگرش مي فرستد. آنتوني پركينز. ما حدود نيمي از فيلم را با اين آدم سپري مي كنيم و به سرنوشتش علاقه مند مي شويم و در پايان هيچكاك سعي دارد با يك شوك شديد ما را از فضاي خشن اثر جدا كند. فيلم بيمار رواني واجد بسياري از مشخصاتي است كه ساير آثار هيچكاك نيز آنها را دارا مي باشند نظير بازي با الگوي داستان پردازي، مادر فيلم بيمار رواني( 1960 ) عليرغم اينكه در فيلم حضور ندارد ولي فقط با همين حضور معنوي اش يكي از خوف انگيز ترين مادران هيچكاكي است. زني كه به راحتي مي تواند دست به قتل بزند و آدم ها را قرباني خودخواهي هاي خودش بكند. مادر فيلم بيمار رواني ، يك مادر مريض است كه ما به غير صدا هيچ اثر ديگري از او نداريم. شخصيتي به نام مادر در داخل آن خانه متروك و بزرگ و قصر مانند وجود دارد كه نقش موثري در رفتار و گفتار پسر جوانش نورمن ( آنتوني پركينز ) دارد. مهمترين علاقه ي نورمن تاكسيدرمي كردن پرندگان است، بعيد به نظر مي رسد يك آدم عادي به چنين كار وحشتناكي به عنوان سرگرمي نگاه كند. نورمن از جهان بدش مي آيد و از هر چه در آن است متنفر است. عشق زيادي كه به مادر نامهربانش داشته باعث شده نتواند بعد از پدرش حضور مرد ديگري را در خانه نپذيرد و هم مادر و هم آ، مرد را بكشد. وقتي مادرش را دفن مي كنند تحمل دوري از او را حتي براي يك شب ندارد. پس قبر مادرش را نبش كرده و جسد او را در آورده و چندين سال با جسد مادرش زندگي مي كند و طوري رفتار مي كند كه انگار مادرش زنده است و حتي در غالب او فرورفته ( در لحظات خاصي ) و با هم ( نورمن و مادرش ) صحبت مي كنند. يكي از مهمترين نكات فيلم بيمار رواني كه كمتر به آن پرداخته شده است، عشق است. نورمن عاشق مادرش است، به خاطر همين عشق او را مي كشد و بعد از او نمي تواند عاشق كس ديگري بشود. وقتي از ماريون ( با بازي جنت لي ) خوشش مي آيد مادر درون نورمن حسودي كرده و نمي خواهد كار به جاهاي باريكتر بكشد. در حقيقت نمي خواهد نورمن عاشق شود و مي خواهد نورمن را تا آخر عمرش تحت تسلط خود داشته باشد. به همين خاطر مادر درون نورمن بر نورمن واقعي پيروز شده و نورمن به شكل مادرش در مي آيد و ماريون را به قتل مي رساند. نورمن واقعا معتقد است كه ماريون به دست مادرش كشته شده، من كه حرف او را مي پذيرم شما چي ؟
بيمار رواني را مي توان فيلمي نو و پيشرو به حساب آورد. دوست ندارم در دام تعريف كردن پيشرو و نو محصور شوم. به اين دليل پيشرو محسوب مي شود كه در خيلي از جاها از قواعد سينماي كلاسيك پيروي نمي كند و آنها را زير پا مي گذارد. هيچكاك به صورت تدريجي به ما اطلاعات مي دهد . وي در ميانه ي فيلم ناگهان شخصيت اصلي فيلم ( ماريون )را مي كشد و شخصيت ديگري را محور فيلم قرار مي دهد كه بر حسب اتفاق در مسير حركت شخصيت اصلي قرار گرفته است. ماريون علاقه بسيار زيادي به تشكيل خانواده دارد. به همين خاطر پولي حدود چهل هزار دلار را از يكي از مشتريان صاحب كارش مي دزد. ما از اين دزدي كوچكترين احساس ناراحتي نمي كنيم. چرا از آن مشتري متنفر شده ايم. پيرمردي كه هنوز دست از عياشي بر نداشته و به ماريون كه مي تواند جاي دخترش باشد نظرهاي سو دارد. ماريون اين پول ر براي تشكيل خانواده مي خواهد. پول دزديه شده هم ناشي از يك ازدواج است ( پيرمرد براي دختر نو عروسش خانه مي خرد ). وي به شهري مي رود كه نامزدش در آنجا زندگي مي كند. در بين راه نسبت به كاري كه انجام داده احساس پشيماني مي كند چون شب و دير وقت به نزديكي آن شهر رسيده به متلي مي رود تا شب را در آنجا سپري كند. بعد از اينكه با نورمن حرف مي زند و شام مي خورد به اتاقش مي رود. در كوتاه ترين زمان ممكن هيچكاك با استفاده ي بسيار زيبا از تصوير و صدا پشيماني ماريون را نشان مي دهد و بدون اين كه كوچك ترين ديالوگي بگويد متوجه مي شويم كه قصد دارد برگردد و پول ها را پس بدهد. بعد از اينكه خيال ش راحت مي شود براي اينكه بار گناه را از روي دوشش پاك كند به حمام مي رود تا تن و روان خود را پاك كند ولي اين اجازه به او داده نمي شود. نورمن عاشق او شده و مادر نورمن دوست ندارد به غير از او زن ديگري وارد زندگي نورمن شود. به همين خاطر ماريون را مي كشد. نورمن هم به خاطر اينكه آثار جرم مادرش را از بين ببرد جسد ماريون را به مردابي برده و همراه با ماشينش غرق مي كند. در ادامه ما شاهد جستجوي كارآگاه و خواهر ماريون براي پيدا كردن او هستيم. در انتها وقتي پي مي بريم نورمن قاتل ماريون است و مادر نورمن چيزي جز اسكلت نيست ( البته در ظاهر و گرنه آن مادر بد اخلاق و غر و غرو در روان نورمن زنده است و همو قاتل ماريون است ) به جايي كه نسبت به نورمن احساس خشم و نفرت داشته باشيم. نسبت به او احساس ترحم و محبت مي كنيم. چرا كه او قرباني عشق خودش است.( صحبت هاي روان پزشك در آخر كار كاملا بيهوده و زايد است ) و ما براي عشق او احترام قائليم حتي اگر به مرگ بي گناهي منجر شده باشد. عشقي كه در آخر كار نورمن را كاملا تحت تاثير خود قرار داده و باعث استحاله ي شخصيت نورمن به مادرش شده است. در انتها ي فيلم ما با نورمن روبرو نيستيم. اين مادر نورمن جلويمان نشسته است.
 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/19ساعت 9:47  توسط قاسم | 
۱:طناب

(( طناب )) يكي از قابل تامل ترين آثار تاريخ سينما است. اثري كه ارزش بارها و بارها ديدن را به خصوص براي اهالي سينما دارد. (( طناب )) را مي توان فرزند خلف زمان خودش دانست. زماني كه اوج نظريه هاي گوناگون زيبايي شناختي فيلم بود همانند نظريه هاي بازن و مانستربرگ و ... . هيچكاك هم براي اينكه ثابت كند از حال و هواي روشنفكري سينما دور نيست بر طبق نظريه معروف بازن درباره تدوين درون پلان و عمق ميدان فيلم معروف (( طناب )) را ساخت. تنها فيلم تاريخ سينما كه هيچ كاتي در آن نخورده است و بدون كمك از عامل مهمي به نام تدوين شكل گرفته است. تنها فيلم تاريخ سينما كه نيازي به تدوين ندارد. تمامي فيلم در يك زمان و مكان معين مي گذرد. فيلم بر پايه ي دكوپاژ كاملا دقيق هيچكاك صورت گرفته است. تمامي حركات دوربين از قبل حساب شده است و حدود شش ماه تمرين مداوم قبل از ساخت فيلم صورت گرفته است. دكورهاي متحرك ساخته شده و همه چيز طبق دستور هيچكاك آماده شده تا وي اولين فيلم رنگي خود را بر طبق نظريه هاي زيبايي شناسانه بسازد تا شايد در دل منتقدين جايي باز كند. ولي نه تنها در اين زمينه موفق نيست، بلكه با سردي منتقدان نسبت به اين فيلم بسيار پر زحمت رو به رو مي شود.
خيلي از منتقدين (( طناب )) را يك تئاتر تو قوطي مي خوانند و معتقدند كه هيچكاك كار خاصي روي نمايشنامه هنگامي كه آن را به فيلمنامه تبديل مي كرده است انجام نداده است، در صورتيكه اين طور نيست. اين تفكر از دكوپاژ دقيق و كاملا طرح ريزي شده ي هيچكاك ناشي مي شود. هيچكاك به سبكي ناباورانه با دكوپاژ اين فيلم، استادي خود را در تاريخ سينما ثابت كرده است. دكوپاژ فيلم آنچنان دقيق و پيچيده است، كه بسياري از بزرگان ادعا مي كنند اين فيلم چيزي جز تئاتر توي قوطي نيست.
دوربين در اين فيلم شخصيت ويژه اي دارد و براي حفظ يك دستي داستان از نشان دادن نماهاي P.O.V خودداري مي كند. در اين فيلم ما به عنوان تماشاگر در نظر گرفته شده ايم و شخصيت خود را به عنوان داناي كل و ناظر بر جريان تقريبا در همه جاي داستان حفظ مي كنيم . حركات دوربين در فيلم باعث ايجاد نوعي مكاشفه تصويري مي شوند و حالتي يكپارچه و يك دست به فيلم مي دهند.
 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/19ساعت 9:45  توسط قاسم | 
سر آلفرد جوزف هیچکاک (زاده ۱۸۹۹ میلادی - درگذشته ۱۹۸۰). کارگردانی انگلیسی که فعالیت عمده‌اش در امریکا بود. هیچکاک بیشتر در زمینه فیلم‌های معمایی و دلهره‌آور فعالیت داشت.

آلفرد هیچکاک
آلفرد هیچکاک

او که در آلمان تحت تأثیر سبک هیجان‌نمایی (اکپرسیونیسم) قرار گرفته بود در انگلیس آغاز به کارگردانی نمود و از سال ۱۹۳۹ در امریکا به فعالیت پرداخت. هیچکاک طی شش دهه در ساخت بیش از پنجاه فیلم شرکت داشت (از فیلم‌های صامت تا فیلم‌های تکنی‌کالر) تا امروز به عنوان یکی از سرشناسترین و محبوبترین کارگردانان فیلم‌های سینمایی شناخته می‌شود.

وی پسر یک سبزی فروش به اسم ویلیام هیچکاک‎ بود و خانواده‌اش به شدت کاتولیک بودند. سال ۱۹۱۵ کارش را از یک استودیوی فیلمسازی در انگلستان، با سمت طراح تیتراژ فیلم شروع کرد. در کارنامه سینمایی ۵۳ ساله‌اش، ۶۴ فیلم صامت و ناطق را کارگردانی نمود.

فیلم‌شناسی:

(( سرگيجه )) عاشقانه ترين عاشقانه ى تاريخ سينما است. فيلمي بسيار جذاب و دوست داشتني كه هنوز در تاريخ سينما نظيري پيدا نكرده است. فيلمي در ستايش عشق و در مذمت گناه. اين فيلم هم همانند فيلم (( بدنام )) عليرغم موضوع جنايي اش درباره ى رابطه ي بين افراد است. رابطه ي بين خير و شر. زشت و زيبا . نيك و بد. در بين تمام آثار هيچكاك (( سرگيجه )) شايد تنها اثري است كه از محدوده ي سينما خارج شده و به نوعي شعر تصويري بدل شده است. هيچكاك استاد سينماي ناب ( سينماي تصويري ) در اين فيلم با تصوير چه كارها كه نكرده است . هر فريم اين فيلم به اندازه ي ارزشمند و اثر گذار است كه از محدوده تعريف خارج شده است. قاب بندي هاي زيبا و بي نظير هيچكاك در اين فيلم اين فيلم را به اوج برده است به صورتي كه اگر دشمني و خصومت منتقدين نبود بي شك اين فيلم بهترين فيلم تاريخ سينما نام مي گرفت. جايي كه به حق متعلق به آن است. هيچكاك اگر تنها همين فيلم را در كارنامه ي شكوهمند فيلمسازيش داشت براي رساندن او به اوج قله ي فيلمسازي كفايت مي كرد در حالي كه وي شاهكارهاي ديگري چون (( پنجره ي عقبي ))، (( بدنام ))، (( بيمار رواني )) و ... را خلق كرده است. پس بي شك بزرگترين كارگردان تاريخ سينما كسي نيست جز  سر آلفرد هيچكاك
(( سرگيجه )) واجد تمام مشخصات ساير فيلم هاي هيچكاك است. 1- عشق 2- تاكيد بر جزئيات 3- جنايت 4 - گناه 5- مجازات گناهكار 6- بر هم خوردن تعادل در زندگي روزمره ي افراد 7 - تغيير در شخصيت افراد در انتهاي فيلم
(( سرگيجه)) يك كابوس به تمام معني براي تماشاچيان حرفه اي سينما محسوب مي شود. تمام كساني كه بار اول فيلم را ديده اند مات و مبهوت تا چند ثانيه از جايشان تكان نخورده اند و بعد تا چند وقت درگير حل و فصل موضوع فيلم بودند. مگر مي شود در آخر كار كه همه چيز به خوبي و خوشي در حال تمام شدن است در چند پلان آخر فيلم كاملا سرنوشتي را كه توسط تماشاچيان براي دو شخصيت ساخته شده عوض كرد. براي مثال همانند فيلم (( شمال از شمال غربي )) كه هيچكاك در سكانس آخر بعد از بحران پر هيجاني ( آويزان شدن قهرمانان فيلم از كوه راشومور ) يك راست به مرحله ي حل و فصل كات مي زند ( جايي كه قهرمان مرد دست قهرمان زن را گرفته و به بالاي تخت خواب قطار مي برد). اما در سرگيجه اينگونه نيست. بعد از استحاله ي شخصيت جودي به شخصيت مادلن ( هر دو با بازي كيم نوواك ) به خواست اسكاتي ( جيمز استيوارت )، تماشاگر انتظار پاياني خوش را بعد از دو ساعت دلهره و تعليق و جا به جايي مكرر شخصيت ها دارد. ولي هيچكاك بر خلاف انتظار تماشاگر عمل مي كند و زن را به مجازات گناهي كه انجام داده مي رساند.
حالا يك سوال پيش مي آيد. هيچكاك كارگرداني كه مشهور به سرگرمي ساز است چرا با اين كه مي توانست براي اين فيلم پاياني خوش براي آن در نظر بگيرد و در نتيجه تماشاچيان بيشتري را جلب كند، ولي اينكار را انجام نمي دهد؟
اين سوال يك جواب بيشتر ندارد و آن اين است كه گرچه تماشاگر براي هيچكاك اهميت زيادي دارد، ولي اين باعث نمي شود كاري را انجام دهد كه مورد پسندش نبوده و دوست ندارد به خاطر جلب تماشاگر دست به خيلي كارها بزند. درست بر خلاف تهمتي كه منتقدينش به او وارد مي كنند.

(( سرگيجه )) عاشقانه ترين عاشقانه ى تاريخ سينما است. فيلمي بسيار جذاب و دوست داشتني كه هنوز در تاريخ سينما نظيري پيدا نكرده است. فيلمي در ستايش عشق و در مذمت گناه. اين فيلم هم همانند فيلم (( بدنام )) عليرغم موضوع جنايي اش درباره ى رابطه ي بين افراد است. رابطه ي بين خير و شر. زشت و زيبا . نيك و بد. در بين تمام آثار هيچكاك (( سرگيجه )) شايد تنها اثري است كه از محدوده ي سينما خارج شده و به نوعي شعر تصويري بدل شده است. هيچكاك استاد سينماي ناب ( سينماي تصويري ) در اين فيلم با تصوير چه كارها كه نكرده است . هر فريم اين فيلم به اندازه ي ارزشمند و اثر گذار است كه از محدوده تعريف خارج شده است. قاب بندي هاي زيبا و بي نظير هيچكاك در اين فيلم اين فيلم را به اوج برده است به صورتي كه اگر دشمني و خصومت منتقدين نبود بي شك اين فيلم بهترين فيلم تاريخ سينما نام مي گرفت. جايي كه به حق متعلق به آن است. هيچكاك اگر تنها همين فيلم را در كارنامه ي شكوهمند فيلمسازيش داشت براي رساندن او به اوج قله ي فيلمسازي كفايت مي كرد در حالي كه وي شاهكارهاي ديگري چون (( پنجره ي عقبي ))، (( بدنام ))، (( بيمار رواني )) و ... را خلق كرده است. پس بي شك بزرگترين كارگردان تاريخ سينما كسي نيست جز  سر آلفرد هيچكاك
(( سرگيجه )) واجد تمام مشخصات ساير فيلم هاي هيچكاك است. 1- عشق 2- تاكيد بر جزئيات 3- جنايت 4 - گناه 5- مجازات گناهكار 6- بر هم خوردن تعادل در زندگي روزمره ي افراد 7 - تغيير در شخصيت افراد در انتهاي فيلم
(( سرگيجه)) يك كابوس به تمام معني براي تماشاچيان حرفه اي سينما محسوب مي شود. تمام كساني كه بار اول فيلم را ديده اند مات و مبهوت تا چند ثانيه از جايشان تكان نخورده اند و بعد تا چند وقت درگير حل و فصل موضوع فيلم بودند. مگر مي شود در آخر كار كه همه چيز به خوبي و خوشي در حال تمام شدن است در چند پلان آخر فيلم كاملا سرنوشتي را كه توسط تماشاچيان براي دو شخصيت ساخته شده عوض كرد. براي مثال همانند فيلم (( شمال از شمال غربي )) كه هيچكاك در سكانس آخر بعد از بحران پر هيجاني ( آويزان شدن قهرمانان فيلم از كوه راشومور ) يك راست به مرحله ي حل و فصل كات مي زند ( جايي كه قهرمان مرد دست قهرمان زن را گرفته و به بالاي تخت خواب قطار مي برد). اما در سرگيجه اينگونه نيست. بعد از استحاله ي شخصيت جودي به شخصيت مادلن ( هر دو با بازي كيم نوواك ) به خواست اسكاتي ( جيمز استيوارت )، تماشاگر انتظار پاياني خوش را بعد از دو ساعت دلهره و تعليق و جا به جايي مكرر شخصيت ها دارد. ولي هيچكاك بر خلاف انتظار تماشاگر عمل مي كند و زن را به مجازات گناهي كه انجام داده مي رساند.
حالا يك سوال پيش مي آيد. هيچكاك كارگرداني كه مشهور به سرگرمي ساز است چرا با اين كه مي توانست براي اين فيلم پاياني خوش براي آن در نظر بگيرد و در نتيجه تماشاچيان بيشتري را جلب كند، ولي اينكار را انجام نمي دهد؟
اين سوال يك جواب بيشتر ندارد و آن اين است كه گرچه تماشاگر براي هيچكاك اهميت زيادي دارد، ولي اين باعث نمي شود كاري را انجام دهد كه مورد پسندش نبوده و دوست ندارد به خاطر جلب تماشاگر دست به خيلي كارها بزند. درست بر خلاف تهمتي كه منتقدينش به او وارد مي كنند.

«آلفرد هيچكاك» ربع قرن پيش در ۲۹ آوريل ۱۹۸۰ درگذشت. وقتى از او پرسيدند كه دوست دارد روى سنگ قبرش چه بنويسند، با صداى خشك و بى روحش كه وجه مشخصه اش بود جواب داد: «اين همان كارى است كه ما با بچه هاى تخس مى كنيم». اين يك نمونه طنز هولناك و ارجاعى شگفت انگيز به حادثه اى بود كه در زمان كودكى اش اتفاق افتاد، زمانى كه به گفته هيچكاك، پليسى كه از دوستان پدرش بود با همين جملات او را به عنوان شوخى بازداشت كرد. بعد از اين حادثه او مى توانست ادعا كند كه عنصر كليدى اى كه فيلم هايش از آن ريشه مى گيرد؛ ترس از دستگير شدن بى دليل، مظنون كردن پليس و احساس جرم غيرمنطقى است.

بيست و پنج سال پس از مرگش، فيلم هايش با دقت مورد مطالعه قرار مى گيرند. اگر امروز اين امر متقاعد كننده به نظر برسد كه كسى مى تواند بدون اينكه درباره شكسپير تحقيق كرده باشد، مدركى در زمينه ادبيات بگيرد، مى توان متقاعد شد كه مى توان درباره فيلم مطالعه كرد بدون اين  كه هيچكاك را شناخت. به عنوان مثال «سرگيجه» را در نظر بگيريد، فيلمى دلهره آور و سرشار از رمز و راز. وقتى اين فيلم در ۱۹۵۸ اكران شد، به عنوان يك تريلر ضعيف و ناموفق ارزيابى گرديد و مورد بى اعتنايى قرار گرفت. اما امروزه به عنوان يك شاهكار سمبليسم شاعرانه و حسرت رمانتيك از آن ياد مى شود. «پنجره عقبى» كه در آن قهرمانى كه روى صندلى چرخدارش ميخ شده ( جيمز استوارت)، همسايه هايش را با دوربين ديد مى زند، وقتى در ۱۹۵۴ اكران شد، به عنوان يك تريلر ملايم با يك ترفند خوب شناخته شد. امروز آن را به عنوان تمثيلى ماهرانه از مكانيسم « تماشاى فيلم» در نظر مى گيرند، فيلمى كه رويكرد هاى مختلف انتقادى را برمى تابد، از رويكرد فرويدى گرفته تا رويكرد فمينيستى.



امروز هر فيلمسازى كه مى خواهد تريلر بسازد بايد همان احساسى را نسبت به هيچكاك داشته باشد كه برامس نسبت به بتهوون داشت وقتى كه مى خواست نخستين سمفونى اش را بنويسد: «تو نمى دانى كه چگونه پيش خواهى رفت، با آن غولى كه رد پاى تو را دنبال مى كند...»
هيچكاك، نه تنها در ميان عامه تماشاگران سينما محبوبيت داشت بلكه همكاران سينمايى اش نيز او را دوست داشتند، همينطور مفسران فرهنگى و محققان دانشگاهى كه در زمينه فيلم كار مى كنند. او اين محبوبيت را با كسب مهارت در يك ژانر بخصوص تكميل كرد. خود مى گويد: « اگر من سيندرلا هم مى ساختم، باز تماشاگران دنبال يك جسد توى كالسكه بودند.» و در حالى كه چشمك مى زند مى گويد: «من قتل را به درون خانه كشاندم، جايى كه به آن تعلق داشت.»

بخشى از قدرت او دقيقاً مربوط به ايجاد ترس در مكان هايى بود كه معمولاً امن فرض مى شد، خواه اين مكان، رويال آلبرت هال باشد ( در فيلم مردى كه زياد مى دانست)، خواه دوش معمولى متلى بين راهى در فيلم «روانى» (Psycho
). در فيلم هاى هيچكاك هيچ جا امن نيست. اين همه ترس و ناامنى از كجا ريشه مى گيرد؟
«برنارد هرمن»، آهنگساز محبوب هيچكاك، يك بار به زنش گفت كه هيچكاك، «راز وحشتناكى» را براى او فاش كرد كه او نمى تواند پيش از مرگ هيچكاك آن را برملا كند، اما او خود پيش از هيچكاك از دنيا رفت.

آنچه كه در بيوگرافى هاى هيچكاك آمده بيش از حد معمولى است. پسر يك سبزى فروش كه در ۱۸۹۹ در ليتون استون به دنيا آمد. هيچكاك فقط چند سرنخ درباره ارتباط دوران اوليه زندگى اش با مشغله هاى ذهنى اش داده است. خود گفته است كه تحصيل در يك مدرسه يسوعيون يك نوع انضباط فردى به او تزريق كرده است. سيستم انضباطى مدرسه كه روز دوشنبه به آنها مى گفت كه روز جمعه تنبيه خواهند شد، تعليق را به آنها آموخته است. اما شگفت اينجاست كه او از تعليق در زندگى شخصى اش متنفر بود. وقتى با «آلما رويل» رابطه عاشقانه داشت، خود نامه هاى عاشقانه اش را با دست به او مى رساند، چرا كه به پست اعتماد نداشت.

هيچكاك يك فيلم را با تمام جزئياتش قبل از اينكه به مرحله فيلمبردارى برسد، روى كاغذ طراحى مى كرد. شايد اين نشانه اى از نيروى درونى فيلم هايش باشد: اين فيلم ها نشان مى دهند كه سازنده آنها بيشتر از چه چيزهايى مى ترسيد.
او مى دانست كه تعليق شهوت انگيز است: نوازش هاى اوليه، انتظار دلهره آور و سرانجام رهايى. اما اگر تعليق شهوت انگيز بود، شهوت هم سرشار از تعليق بود. همينطور، رومنس (معاشقه) در فيلم هاى او همواره پر از تنش بود. به رنج و عذاب «كرى گرانت» و «اينگريد برگمن» در فيلم «بدنام» (
Notorious) بينديشيد. او در پس ظاهر بشاش و آراسته كرى گرانت، سياهى و تاريكى مى ديد و روان رنجورى را كه زير ظاهر عادى «جيمز استوارت» پنهان بود، آشكار مى كرد. قهرمانان مرد او براى كسب قدرت و تسلط در روابطشان با ديگران تقلا مى كنند و قهرمانان زن بلوند و خونسرد او مثل «گريس كلى» و «تيپى هدرن»، از انقياد و مطيع بودن مى گريزند.

در فيلم هايى چون «سوء ظن» (۱۹۴۲)، «طلسم شده» (۱۹۴۵) و «شمال از شمال غربى» (۱۹۵۹) لحظات فوق العاده گيرايى وجود دارد. فرانسوا تروفو، از حواريون واقعى او، يك بار گفته است: «او صحنه هاى قتل را مثل صحنه هاى عاشقانه مى ساخت و صحنه هاى عاشقانه را مثل صحنه هاى قتل.»قتل در فيلم هاى هيچكاك، به ندرت بخشى از يك پازل روايتى بود و بيشتر به عنوان ظهور گريزناپذير حس قدرت مطرح بود. براى او سينما، ضرورتاً احساس و قدرت بود. از اين رو سعى مى كرد پايان فيلم هايش را عالى از كار درآورد. با تريلرهايش تماشاگران را وامى داشت تا با حوادث روى پرده همذات پندارى كنند. او نه تنها درباره تم فيلم هايش حرف مى زد بلكه درباره شيوه هاى تكنيكى اى كه موجب برانگيختن واكنش تماشاگر مى شد نيز سخن مى گفت. در صحنه قتل كارآگاه فيلم روانى كه تماشاگر با ديدن آن جيغ مى كشد، او از شيوه اى استفاده كرد كه در آن از دورترين نمايى كه مى توانست به كار ببرد ( نماى رو به بالا از مهاجم كه به طرف قربانى خيز برمى دارد) به نزديك ترين نما ( يك كلوزآپ درشت از كارآگاه در لحظه حمله) كات مى كند. هيچكاك توضيح مى دهد: «درست مثل موسيقى است، نگاهتان از ويولن ها كه آرام مى نوازند به سمت سازهاى برنجى مى چرخد.»

تكنيك هيچكاك همچنين قدرت بصرى را به نمايش مى گذارد. او در ايجاد يك كنترپوآن بين ديالوگ و تصوير استاد بود. صحنه اى كه به ظاهر درباره مفهومى است، اما از نظر تصويرى درباره مفهوم ديگرى است.
آيا هيچكاك به شالوده طبيعت انسان توجه مى كرد؟ حتى اگر قاتل در فيلم «پنجره عقبى» دستگير مى شد، باز هم تم فرعى و هراس انگيز تماشاگرى كه از پنجره ديد مى زند (
peeping- tom) در فيلم وجود داشت. در ميانه فيلم، وقتى كه بر مرد و زن قهرمان فيلم معلوم مى شود كه شخص مورد سوءظن آنها شايد اصلاً قاتل نباشد، غرق در ماتم مى شوند. هيچكاك معتقد است كه در مورد طبيعت انسان، صادق بوده است و هرگز كسى نمى تواند فيلم هايش را به سانتى مانتال بودن متهم كند. در واقع او اين مشاهده نقطه ضعف انسانى را با نوعى كمدى مى آميزد به طورى كه كاملاً مدرن به نظر مى رسد. او فكر مى كرد كه راز موفقيتش، درك او از روان شناسى تماشاگران است. اينكه آنها مى خواهند انگشت شان را در تجربه ترس فرو كنند و از شركت در بازى وحشت لذت مى برند. «اسكار وايلد» اين شوخى را اينگونه بيان مى كند: «تعليق وحشتناك است.» او اين راز را از زبان گوندولن در «اهميت ارنست بودن» بيان مى كند و اضافه مى كند «اميدوارم ادامه داشته باشد.» و در مورد آلفرد هيچكاك بايد گفت كه ادامه خواهد داشت.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/19ساعت 9:39  توسط قاسم | 
استانلی کوبریک در سال ۱۹۲۸ در محله منهتن نیویورک به دنیا آمد. او اولین فرزند خانوادهٔ ژاک کوبریک و همسرش گرتورد بود. اجداد کوبریک از مهاجران یهودی ساکن اتریش بودند. او بسیار باهوش بود، پدرش در ۱۲ سالگی شطرنج را به او آموخت و در سن ۱۳ کار با دوربین عکاسی و فیلم‌برداری به صورت آماتور فراگرفت. در نوجوانی به موسیقی جاز علاقه پیدا کرد و می‌خواست که یک نوازندهٔ درام شود.


در دوران دبیرستان، کوبریک به وسیلهٔ دوربینی که از پدرش هدیه گرفته بود، به طور جدی به عکاسی پرداخت و به زودی به عنوان عکاس رسمی مدرسه شناخته شد. بعد از فارغ‌التحصیلی، عکس‌های خود را برای مجلهٔ نیویورکی لوک فرستاد. پس از مدتی به بازی‌ حرفه‌ای شطرنج روی آورد و در همین حال فروش عکس به مجلهٔ لوک را نیز ادامه می‌داد، او در سال ۱۹۴۶ به عنوان یکی از خبرنگاران تمام وقت مجله شناخته شد. در شش سال فعالیت کوبریک در مجلهٔ لوک او عکس‌های بسیاری از مناظر و وقایع در آمریکا گرفت. او در این سال‌ها با توبا متز ازدواج کرد و به دهکدهٔ گرنویچ واقع در نیویورک نقل مکان کرد. او با دیدن فیلم‌های سینمایی در نیویورک، تحت تأثیر کارگردانی Max Ophlus قرار گرفت.

دوران فیلم‌سازی:

در سال ۱۹۵۱ "آلن سینگر" دوست کوبریک او را تشویق کرد که یک فیلم مستند کوتاه برای شرکت March of Time بسازد. کوبریک موافقت کرد و با هزینهٔ شخصی فیلم «روز دعوا» را ساخت. اگرچه پخش‌کننده در همان سال کارش را تعطیل کرد، اما کوبریک توانست فیلم را به قیمت ۱۰۰ دلار به شرکت «آر. ک. او» (به انگلیسی: RKO) بفروشد. کوبریک کار در مجله لوک را رها کرد و دومین مستند کوتاهش را با نام «کشیش پرنده» در همان سال و با سرمایه‌گذاری RKO ساخت. سومین فیلمش «ملوان» اولین فیلم رنگی او به مدت ۳۰ دقیقه، تبلیغی برای «اتحادیهٔ جهانی ملوانان» بود. این فیلم‌ها همراه با چند فیلم کوتاه دیگر که اکنون باقی نمانده‌اند، تنها آثار او در ژانر(گونه) سینمای مستند بودند. او همچنین دستیار کارگردان یکی از قسمت‌های برنامه تلویزیونی «اتوبوس همگانی» درباره زندگی آبراهام لینکلن بود.

«ترس و تمایل (علاقه)» در سال ۱۹۵۳ اولین فیلم داستانی کوبریک بود. ترس و تمایل، داستان گروهی سرباز بود که در جنگی خیالی پشت خطوط دشمن گیر افتاده بودند. در پایان آن‌ها درمی‌یافتند که تصویر دشمنان درواقع همان تصویر خودشان است (بازیگران دو نقش یکی بودند). کوبریک و همسرش توبا متز تنها عوامل فیلم بودند و داستان را دوست کوبریک «هوارد ساکلر» نوشته بود که بعدها نویسندهٔ موفقی شد. فیلم با برخورد خوبی مواجه شد اما توفیق تجاری نیافت. بعدها وقتی کوبریک کارگردان مهمی شد آن را اثر یک تازه‌کار که باعث خجالت او است نامید و نگذاشت که در هیچ‌جا به عنوان آثار قبلی او نمایش داده شود. بعدها به شکل غیررسمی به صورت DVD منتشر شد و دانشجویانی که آن را دیدند معتقد بودند واقعاً کار جالبی نبوده است.

زندگی مشترک او با «توبا» دوست دوران مدرسه‌اش هم‌زمان با ساخت «ترس» پایان یافت. او با «روت سوبوتکا» رقصندهٔ اتریشی در سال ۱۹۵۴ ازدواج کرد. او باید در فیلم بعدی کوبریک با نام «بوسهٔ قاتل» (۱۹۵۵) هنرنمایی می‌کرد. بوسهٔ قاتل، ‌همانند «ترس و تمایل» فیلمی کوتاه با زمانی کم‌تر از یک ساعت بود. و همانند آن با توفیق تجاری و انتقادی کمی مواجه شد. فیلم داستان مشت‌زن سنگین‌وزنی است که در پایان دوران حرفه‌ای خود درگیر یک جنایت می‌شود. این دو فیلم با سرمایه خانوادگی خود کوبریک تهیه شدند.

 اولین فیلم حرفه‌ای

آلکس سینگر، کوبریک را به تهیه‌کنندهٔ جوانی به نام «جیمز بی هریس» معرفی کرد و آن دو برای تمام عمر دوست هم باقی ماندند. شرکت مشترک آن دو هریس-کوبریک، تهیه کنندهٔ سه فیلم بعدی او بود. آن دو حقوق کتاب «شکست کامل» (به انگلیسی: Clean Break) نوشتهٔ «لیونل وایت» را خریدند، کوبریک و «جیم تامپسون» آن را به داستانی دربارهٔ سرقت از یک مسابقه که پایان وحشتناکی دارد تبدیل کردند. «استرلیگ هیدن» در این فیلم بازی کرد.

«کشتن» اولین فیلم کوبریک با بازیگران و دست‌اندرکاران حرفه‌ای بود. فیلم به‌خوبی از روش داستان‌گویی غیرخطی استفاده کرده بود که در دههٔ ۵۰ نامتداول بود و اگرچه توفیق تجاری نیافت ولی با تحسین منتقدان مواجه شد. تحسین زیاد از فیلم توجه استودیوی «متروگلدین مه‌یر» را جلب کرد و به او پیشنهاد ساخت دو فیلم‌نامه که در اختیار آن‌ها بود داده شد. کوبریک داستان «رازهای آشکار» نوشتهٔ نویسندهٔ آلمانی «اشتفان تسوایگ» را انتخاب کرد. اما آن‌ها پیش از ساخت به توافق نرسیدند.

 فیلم‌شناسی:

  • ۱۹۹۹- چشمان کاملاً بسته
  • ۱۹۸۷- غلاف تمام فلزی
  • ۱۹۸۰- درخشش
  • ۱۹۷۵- بری لیندون
  • ۱۹۷۱- پرتقال کوکی
  • ۱۹۶۸- ۲۰۰۱: یک اودیسه فضایی
  • ۱۹۶۴- دکتر استرنجلاو: چگونه یاد گرفتم که از بمب نترسم و آن را دوست داشته باشم
  • ۱۹۶۲- لولیتا
  • ۱۹۶۰- اسپارتاکوس
  • ۱۹۵۷- راه‌های افتخار
  • ۱۹۵۶- قتل
  • ۱۹۵۵- بوسه قاتل
  • ۱۹۵۳- ترس و علاقه

    گونه‌های سینمایی که کوبریک در آن‌ها فعالیت داشته است:

    جوایز:

  • + نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/16ساعت 13:54  توسط قاسم | 
    میزانسن در سینما یعنی چیدمان صحنه .طرز قرار گیری بازیگران و نورپردازی .میزانسن در اصل یک اصطلاح تئاتری است . دراصل کارگردان قبل از دکوپاژ باید میزانسن صحنه اش را انجام داده باشد و بعد به فکر تقطیع و دکوپاژ بیفتد.

    برای ضبط صحنه فیلم دو را وجود دارد .

    ۱- مستر شات  یا نمای مادر :

    در این روش کارگردان میزانسن خود را می چیند . نمای از این صحنه یک نمای کلی و لانگ (مادر ) می گیرد . و بعد در نماهای دیگر به تقطیع این نمای مادر می پردازد .و حاصل کار را به دست تدوینگر می سپارد.

    ۲- فیلمبرداری بر اساس دکوپاژو یا تقطیع اولیه:

    در این روش کارگردان بعد از خواندن فیلمنامه و قبل از اینکه سر صحنه برود فیلمنامه خودش را دکوپاژ می کند و دقیقا می داند که نما ها بر اساس چه ترتیب و نظمی باید به هم بچسبند(تدوین شوند ) .البته این دکوپاژ نیز ممکن است در حین فیلمبرداری تغییر کند .

    از نظر بعضی از کارگردانها ریسک این کار بیشتر است چون اگر نمایی از یاد برود و یا اشکالی در نمایی وجود داشته باشد جبران کردن آن سخت است. در صورتیکه در شیوه مستر شات چون یک با ر کل صحنه را به صورت لانگ گرفته ای هرگاه که به مشکلی در نماهای تقطیع شده بر خوردی می توانی از این نما استفاده کنی .

    بحثهای دیگری نیز در مورد میزانسن و دکوپاژ وجود دارد از جمله اینکه عده ای مونتاژ را در مقابل میزانسن می دانند .نظیر آیزنشتاین وپودوفکین و کلا فیلمسازان و نظریه  پردازان سینمایی که تازه به اهمیت مونتاژ پی برده بودند. که اعتقاد داشتند که سینما یعنی نما های مجردی که به تنهایی معنی خاصی ندارند و از طریق به هم پیوستن این نماهای مجرد است که معانی خاصی را القاء می کنند.

    در مقابل بودند نظریه پردازانی مثل آندره بازن که سینما را میزانسن میدانستند .نماهایی که خود به منزله صحنه و فصل به شمار می آمدند.با عمق وضوح بسیار که اوج این تکنیک در فیلم همشهری کین نمود دارد. و به اعتقاد من همشهری کین با استفاده از هر دو  روش یعنی دکوپاژ و مونتاژ و نماهای با عمق میدان زیاد پر بار گشته است.

    برای مطالعه بیشتر شما عزیزان توجه تان را به مقاله ای در این زمینه از "مقالات ایرانیان"جلب  می کنم. لطفا ادامه را کلیک نمایید.


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  جمعه 1386/11/05ساعت 15:3  توسط قاسم | 
    فراخوان نهمین جشنواره فیلم کوتاه ونیز:

    http://www.circuitooff.com/

    + نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/04ساعت 7:52  توسط قاسم | 
    فيلم جديد مخملباف از تاجيكستان به اسكار معرفي مي شود .اين فيلم كه آخرين ساخته اين فيلمساز محسوب مي‌شود، داستان مردي چهل ساله است كه تولد خود را به تنهايي جشن گرفته است.

     او براي يافتن ريشه‌هاي تنهايي خود چهار معشوقه خود را به كلا‌س رقصي كه خود معلم آن است، دعوت مي‌كند و با يادآوري خاطرات شكل‌گيري و فروپاشي چهار ماجراي عاشقانه‌اي كه داشته است، در مي‌يابد كه جهان معاصر هر چه به مسايل جنسي نزديك‌تر شده از عشق دورتر شده است.

    اين فيلم تاكنون در جشنواره‌هاي مونترال (كانادا)، اروپا‌ آسيا (قزاقستان)، پوسان (كره جنوبي)، توكيو فيلمكس ريودو (ژاپن)، لندن (انگليس) فيلم مستقل آسيا و ريودوژانيرو برزيل شركت كرده است.تاكنون فيلم‌هاي «خيلي دور خيلي نزديك» ساخته رضاميركريمي از ايران و «مرثيه برف» ساخته جميل رستمي از عراق به اسكار معرفي شده‌اند. 

    مخملباف خود درباره روايتي كه اين فيلم داشته، معتقد است: اين چهار زن كه در عين حال براي من يك زن هستند، در چهار مرحله مختلف، از تكامل مفهوم عشق در زندگي تجربه زنانه، شامل دوره معصوميت عاشقانه، دور انتقام‌هاي عاشقانه، دوره غرقه شدن در مسايل جنسي و فراموشي عشق و دوران پختگي و غمگينانه و بازآفريني عشق به سر مي‌برند. 

    مرد اما در هر يك از زن‌ها، مراحل مختلف پختگي يك زن را نمي‌بيند، او در هر يك از زن‌ها عشق را مي‌جويد ولي تنهايي را مي‌يابد.او تعداد عشق‌هاي خود را دليلي بر جهان پر از عشق نمي‌داند، او فرياد مي‌كند كه جهان معاصر فاقد توانايي آفرينش عشق‌‌هاي مطلقي چون رومئو و ژوليت و ليلي و مجنون است. 

    او عشق را چون هر پديده‌اي معلول شرايط خود مي‌داند و از اين رو آنچه را تولدش به شرايط وابسته است، گذرا مي‌داند. او احساس مي‌كند، در كره زمين عشق موجود نيست و اين تنها شرايط عاشقانه است كه ما را دچار توهم مي‌كند.كارگردان فيلم «باي سيكل‌ران» فيلم جديد خود و «نوبت عاشقي» را يك دوگانه سينمايي مي‌داند و مي‌افزايد: اين دو فيلم همديگر را تكميل مي‌كنند، بي‌آنكه يكديگر را تكرار كنند و جالب اينكه هر دو از عشق و نسبيت حرف مي‌زنند. هر دو در خارج از ايران ساخته شده‌اند، (نوبت عاشقي در تركيه) و نمايش هر دو فيلم در ايران ممنوع است!!!

    در اين فيلم بازيگراني چون دلير نظير، مريم غايب اوا، فرزانه بك نظراو، تهمينه ابراهيم‌اوا، ملا‌حت عبدالله اوا كه همگي از بازيگران تاجيكستاني هستند، به ايفاي نقش پرداخته‌اند.ديگر عوامل فيلم «سكس و فلسفه» كه به زبان روسي تهيه و توليد شده است مي‌توان به فيلم‌نامه ،تدوين و كارگرداني: محسن مخملباف، دستياران كارگردان: مرضيه مشكيني و كاوه معيني فر، طراح صحنه و لباس: اكبر مشكيني، مدير فيلمبرداري: ابراهيم غفوري، موسيقي: ناهيد، دليرنظير و وانسامي، عكاس: حنا مخملباف، مدير توليد و اجرايي: محمد احمدي، تهيه‌كننده: وايلد بانچ از فرانسه اشاره كرد.

    ----------------------------------------------------------------------------------------------------------

    "Sex & Philosophy" brings us an original story. Upon reaching his 40th birthday, John, a Russian-Tajik poet/dance instructor, invites his four girlfriends to meet at his dance studio at 2pm sharp, where they learn of each other's existence. What follows is a beautifully filmed treatise on love, examining John's relationships with the four women- including a flight attendant, a lonely prostitute and a doctor. The filmmaker has a talent for highlighting colors (reds everywhere) and incorporating the choreographed chorus of beautiful, silent dancers of John's studio with the action and flashbacks of the story. The beautiful local music, especially that of the blind man and his wife, is also a real treat.

    Weak points? Well, the film is very "talky" and you definitely have to be in the mood for some of the semi-philosophical conversations about love, and some of the slow (one might say choreographed...) silent scenes between John and each of the young ladies. I must admit, these scenes were handled rather well. I also thought the film spends too much time on the first story, and rushes through the other three (more interesting) characters.

    I'd have to agree with one of the previous reviewers- I'm not sure I agree with the director's jaded and ultimately pessimistic view on modern love, but the story is presented well, and it's always fascinating to see what people look like, how they talk and how they live in one of the world's remotest regions. A good effort. 73/100.
    + نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/02ساعت 13:16  توسط قاسم | 
     
    صفحه نخست
    پست الکترونیک
    آرشیو
    عناوین مطالب وبلاگ
    درباره وبلاگ
    چه کنم ؟سینما جانم را میگیرد .کاش جانم را بگیرد .کاش بمیرم از این درد .از این سینما اما اینقدر نسوزم .اینقدر آه و فغان نکنم .

    فیلمهای من(تهیه کننده و کارگردان):
    1- بازی
    17 دقیقه سال 1382

    2- آقا من شما را می شناسم
    11 دقیقه سال 1384
    3- پرواز
    40 دقیقه سال 1385
    4-دوباره مرگ ،دوباره زندگي
    90 ثانيه 1387

    پیوندهای روزانه
    سایت سینمایی ایرانی
    جشنواره بین المللی فیلم کوتاه کلرمونت-فرند
    جشنواره های خارجی
    wanted
    جشنواره فیلم
    فراخوان جشنواره فیلم کوتاه دپیکت

    فراخوان جشنواره فیلم کوتاه «آن اند آف» اسپانیا
    اطلاعات مربوط به ثبت نام در آ ف آ
    فراخوان آکادمي فيلم آسيا براي فيلمسازان جوان
    فراخوان جشنواره فیلمهای ترسناک لیسبون
    پنجاهمین جشنواره فیلم کوتاه بیلبائو
    راهنماي مرور فيلم
    نظریه های کلاسیک سینما
    جان فرانکن هایمر
    فیلم کوتاه (مقاله )
    عناصر سینما
    دلم تنگ است برای یک نقد خوب
    چرا همشهری کین فیلم خوبیست؟
    3:10 دقیقه به یوما
    خلاصه کتاب قورباغه را قورت بده
    گل زیبای من
    ای مرگ
    سینمای ما
    مرکز گسترش سینمای تجربی و مستند
    سایت فیلم کوتاه
    جشنواره فیلم کن
    هالیوود
    سایتهای سینمایی (خارجی)
    بزرگترین و کاملترین سایت در مورد فیلمهای خارجی
    آرشیو پیوندهای روزانه
    نوشته های پیشین
    آبان 1388
    مهر 1387
    شهریور 1387
    مرداد 1387
    خرداد 1387
    اردیبهشت 1387
    فروردین 1387
    اسفند 1386
    بهمن 1386
    دی 1386
    آذر 1386
    آبان 1386
    مهر 1386
    پیوندها
    روز تايپ
    فيلمنامه نويسي (سايت خارجي)
    آموزش زبان
    نويسنده تنبل
    تولدي نو
     

     RSS

    POWERED BY
    BLOGFA.COM