|
|
|
|
|
در برخورد با خودت ، از عقلت، ودر برخورد با ديگران ، از قلبت استفاده كن. براي هر دقيقه اي كه تو از دست كسي عصباني ميشوي ، 60 ثانيه شادي را كه ديگر برنميگردد ، ازدست ميدهي . زبان عملا وزني ندارد ولي معدود افرادي هستند كه ميتوانند انرا نگهدارند. زبان تند هيچ استخواني را نميشكند اما قلب را حتما ميشكند. نگراني ، فردا را از مشكلات خالي نميكند ، بلكه فقط امروزت را از قدرت و كارايي تخليه مي كند. دشوارترين مرحله زندگي زماني نيست كه هيچ كس ترا درك نميكند بلكه ، ان زماني است كه تو، خودت را درك نميكني. تو نميتواني گذشته را تغيير دهي ولي ميتواني زمان حال را با نگراني نسبت به اينده خراب كني. هر رويايي كه دلت ميخواهددر سر بپروران و هر جا كه دوست داري برو و هر حرفه اي را كه دوست داري انتخاب كن و و هماني باش كه دوست داري باشي زيرا تو فقط يكبار زندگي ميكني و فقط يك شانس براي انجام تمامي ان چيزهايي كه دوست داري خواهي داشت . |
||
|
|
|
|
|
موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود .موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت : كاش يك غذاي حسابي باشد .اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود .موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت : توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد . ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود . موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.! او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريد شد .سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟ در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد . زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند .او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .» مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد . روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند . حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند ! و اينكه.... اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد.
|
||
|
|
|
|
|
خود را تغيير دهيم نه جهان را ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی است و تعمیر آن نیز فایده ای ندارد . قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود . اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید ؛ کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدند .
|
||
|
|
|
|
|
چند حكايت از پائولوكوئيلو شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند. ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم . وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم ! ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند... مرشد مي گويد: تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند . ------------ --------- --------- --------- ---- رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اي عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد .پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم، غافل از اينكه : براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست . ------------ --------- --------- --------- ---- مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت . خانه اي ديد كه داشت مي سوخت و مردي را ديد كه وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود .مسافر فرياد زد : هي،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : ميدانم . مسافر گفت:پس چرا بيرون نمي آيي؟ مرد گفت:آخر بيرون باران مي آيد . مادرم هميشه مي گفت اگر زير باران بروي ، سينه پهلو ميكني زائوچي در مورد اين داستان مي گويد : خردمند كسي است كه وقتي مجبور شود بتواند موقعيتش را ترك کند . ------------ --------- --------- --------- ---- مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد . بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتند .زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است .او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟چرا براي گلداني كه وقت و زحمت بيشتري برده است همان پول گلدان ساده را مي گيري؟ فروشنده گفت: من هنرمندم . قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است . ------------ --------- --------- --------- ---- در روم باستان، عده اي غيبگو با عنوان سيبيل ها جمع شدند و آينده امپراتوري روم را در نه كتاب نوشتند.سپس كتابها را به تيبريوي عرضه كردند . امپراطور رومي پرسيد : بهايشان چقدر است؟ سيبيل ها گفتند: يكصد سكه طلا تيبريوس آنها را با خشم از خود راند سيبيل ها سه جلد از كتابها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند: قيمت همان صد سكه است ! تيبريوس خنديد و گفت:چرا بايد براي چيزي كه شش تا و نه تايش يك قيمت دارد بهايي بپردازم؟ سيبيل ها سه جلد ديگر را نيز سوزاندند و با سه كتاب باقي مانده برگشتند و گفتند:قيمت هنوز همان صد سكه است . تيبريوس با كنجكاوي تسليم شد و تصميم گرفت كه صد سكه را بپردازد . اما اكنون او مي توانست فقط قسمتي از آينده امپراطوريش را بخواند . مرشد مي گويد: قسمت مهمي از درس زندگي اين است كه با موقعيتها چانه نزنيم
|
||
|
|
|
|
|
فرشته نگهبان مرد داشت در خيابان حركت مي كرد كه ناگهان صدايي از پشت گفت: - اگر يك قدم ديگه جلو بري كشته مي شي . مرد ايستاد و در همان لجظه اجري از بالا افتاد جلوي پاش.مرد نفس راحتي كشيد و با تعجب دوروبرشو نگاه كرد اما كسي رو نديد .بهر حال نجات پيدا كرده بود . به راهش ادامه داد .به محض اينكه مي خواست از خيابان رد بشه باز همان صدا گفت : - ايست مرد ايستاد و در همان لحظه ماشيني با سرعت عجيبي از جلويش رد شد .بازم نجات پيدا كرد .مرد پرسيد تو كي هستي و صدا جواب داد من فرشته نگهبان تو هستم . مرد فكري كرد و گفت : -پس اون موقعي كه من داشتم ازدواج مي كردم تو چه گوري بودي ؟ |
||
|
|
|
|
|
مدتی است که به هم ریخته ام و اصلا حوصله هیچکاری را ندارم .از طرفی تصمیم گرفته ام تا فیلم کوتاه بعدی ام را کار نکنم ،چيزي ننويسم و کتابي نخوانم.امروز به سرم زد که چند روزي را بروم به يکي از کشورهاي شمال کشور و يکهفته را براي اين منظور خالي کردم .اگر تا آن موقع اتفاق خاصي نيفتد.
اما مدتي است که از طرف يکي از دوستان قديمم که فاميل هم هستيم ايميلهاي با مضموني در يافت مي کنم فکر کردم بد نيست ديگر دوستان نيز اين اينها استفده کنند: ۱- پاره آجر روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند. پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند. پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. "براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ". مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد .... در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند! خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند.
اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه! |
||
|
|
|
|
|
قورباغه اي که از آب پريد آيا مرا مي شناسيد ؟من در خشکي زندگي مي کنم و ابشش ندارم .مثل قورباغه ها زندگي دو زيستي دارم و دو خانه . خانه پدري ام که فرسخها دور است و من سالهاست که زير سقفش نخوابيده ام وسالهاست که نمي توانم روي پدر و مادرم را ببينم و خانه اي در غربت.که شبها در يک گوشه اش کز مي کنم ،زانوانم را در بغل مي گيرم و به ترانه هاي دلم گوش مي سپارم و به دلتنگيهاي مادرم در کنج چهار ديواريش مي انديشم . بعضي ها فکر مي کنند که من زير آبي مي روم اما راستش از خدا که پنهان نيست از شما چه پنهان ، شنا هم بلد نيستم .تنها گه گاهي که تنهايي از کاسه صبر و حوصله ام لبريز مي شوم و من برکه اي مقابل چشمانم مي بينم درونش مي پرم و براي خودم دست و پا مي زنم و البته هميشه مواظبم که غرق نشوم. خيلي دلم مي خواست که قورباغه بودم و آن وقت بچه هايي که ترسي از زگيل در آوردن نداشتند ،مرا بغل مي کردند و يا توي جيبهايشان مي گذاشتند ومن سر خوش از اينکه دوستاني دارم که وقتي که مرا در دستان کوچکشان مي گيرند ،صداي تپشهاي قلبم را حس مي کنند و مي شنوند.سر فرصت از توي جيبهايشان يا دستان مهربانشان بيرون مي جهيدم و گوشه اي کز مي کردم تا دوباره دستان گرم کودکي ديگر مرا لمس کند ،ديوارهاي شيشه اي تنهايي ام را بشکند و من جاني دوباره يابم. من قرباغه ام .مثل همه قرباغه ها مي توانم جست و خيز کنم و شيطنت نمايم .مثل همه قورباغه ها دل دارم و مي توانم دوست داشته باشم . مي توانم در يک صبح بهاري يا يک برگ ريزان پاييز ،يک بعد از ظهر تابستاني يا حتي در سرماي سوزناک يک زمستان ،گرمي جريان عشقي را که در چشمانم ريخته مي شود و در رگ و پي ام جاري مي شود را حس کنم. مي توانم دستان نرم و لطيف همسرم را يا نامزدم را در دستانم بگيرم و وقتي که زير باران با هم قدم مي زنيم ،بگذارم که دانه هاي مهربان باران غبار غم را از گونه هاي سبزمان بشويد ،روحمان را جلا دهد و من شعري بسرايم از زندگي براي شريک زندگانيم .دستانم را چتري بکنم برايش و آرام طوري که کسي بويي از حرفهايم نبرد بگويم :عزيزم دوستت دارم . من قورباغه ام .اما مثل همه قورباغه ها در آبگبر ها زندگي نمي کنم .قور قور نمي کنم و مثل همه قورباغه ها بچه هايم شبيه ماهي ها نيستند ،چون اصلا بچه اي ندارم و زني نستانده ام .بله من قورباغه اي مجردم .قورباغه اي تنها در دل ماشينها ،قورباغه اي که از سبزه ها و از سبزيها دور افنتاده است. تنها مثل قورباغه ها اينجا و آنجا مي پرم.در خشکي ،بي صدا و آرام و همه ترسم اين است که زير پاي آدمها له شوم .تنم به آسفالت کف خيابان يا پياده رو بچسبد و آدمهاي ديگر بي آنکه جسم بي جان مرا ببينند،همچنان مرا زير پا يا زير چرخهاي ماشينشان بگيرند و من همچنمان له شوم و له شوم .بي آنکه کسي از وجود من با خبر شود و يا کسي بداند که من هم آرزويي داشته ام که من هم سنگيني آرزو را در سينه ام تحمل کرده ام .نه اينکه فکر کنيد من از مردن مي ترسم ،نه . من از خشکيدن آرزوهايي که مي ترسم که سالهاست در سينه ام جوانه زده اند و بي آبند و نياز مند محبت.من از چشمان کم سوي پدرم مي ترسم که هميشه در انتظارند و از مادرم که بفهمد ،هيچ وقت گوري نخواهم داشت ،هيچ نشاني از فرزندش که در خاک کند و در بعد از ظهر هاي هر پنجشنبه ، با اشکهايش آنها را بشورد و دلش ذره اي تنها ذره اي آرام گيرد. بله من قرباغه ام .اما مثل همه قورباغه ها زبانم دراز نيست و بي دليل صدا نمي کنم .يعني اصلا صدا نمي کنم و هميشه گرسنه ام . چون از خوردن مگسها بيزارم و غذاي ديگري هم ندارم.ساکتم و آرام و در خلوت قورباغه اي خودم تنها فکر مي کنم و فکر : آيا من هم مي توانم مثل پرنده ها بال داشته باشم ؟بپرم به اسمانها و در حالي که شور و شوق در وجودم رخنه مي کند ، بال بزنم وبروم به سرزمينهاي ناشناخته ! به جايي که بچه هايش از قورباغه ها نترسند و آدم بزگهاش بتوانند قورباغه ها را ببينند و بدانند که قورباغه ها هم براي گذران زندگي احتياج به کار دارند،نه کاري که روحشان را تعالي ببخشد ،نه . مي دانم اين توقع بي جايي است .بلکه کاري که بتوانند ، منزلي اجاره کنند ،زني بستانند ،شبها وقتي مي خواهند سر بر بالين متکا بگذارند ،دلبرشان را که آرام در کنارشان آرميده است ،ببويند و سر خوش ار رايحه عشقي که در وجودشان دميده مي شود،گونه هاي عشقشان را ببوسند و بگويند:شب بخير عزيزم ! شايد حالا مرا شناخته باشيد . من موجودي دو زيستي هستم اما جزو خانواده پستاندارانم .مثل قورباغه ها دو پا دارم و دو دست . اما هميشه وقتي براي کاري مراجعه مي کنم با دستاني دراز تر از پاهايم بر مي گردم و آبي که از لب و لوچه ام آويزان است، مثل قورباغه ها. راستش من خيلي هم قورباغه نيستم ،تنها مثل قورباغه ها مي توانم با دست و پاهايم بپرم و با زبانم صدايشان را در آورم .اما دلم مي خواست قورباغه بودم ،يک قورباغه سبز با چشمان درشتي که از سرم بر آمده باشد.قورباغه اي در يک برکه خاموش بزرگ ،بزرگ به اندازه دنيا .راستي شما از دنياي قورباغه ها چه مي دانيد ؟ مي دانيد دنيا براي قورباغه اي مثل من چه معني ميدهد ،شايد بدانيد شايد هم نه . اما زياد هم مهم نيست . |
||
|
|
|
|
|
چند سال پیش ،فکر مي کنم سال ۱۳۸۰ بود که مي خواستم از شهرستان به تهران بيايم .چون عجله داشتم به ترمينال نرفتم و با ماشينم يکي از دوستانم به محل خروجي اتوبوس که مي دانستم اتوبوسهايي که جا دارند آنجا مي ايستند رفتم .از قضا اتوبوسي ايستاده بود از شاگرد راننده با تاکيد پرسيدم که حتما جا دارد ؟ و اون گفت که آره. سوار شدم .اما بعداز سوار شدن ديدم که جاي خالي نيست به شاگرد راننده گفتم .اومد و تقريبا در رديفهاي آخر به دو صندلي اشاره کرد که يک پير زن با يک پسر حدود ۱۰ ساله نشسته بود و ظاهرا يک بليط داشتند.وقتي اين موضوع را فهميدم که احتمالا پير زن پول نداشته براي پسرش بليط بخرد ،احساس ترحم نسبت به آنها به من دست داد، خصوصا اينکه پيرزن جاي مادرم بود.من هنوز با خودم در گير بودم که چه کنم ؟ پياده شم يا اينکه .... که ديدم پيرزن پسر را روي زانوي خود نشاند و به راننده گفت :باشه اما من اجازه نميدم اينجا يه مرد غريبه بشينه . وقتي اين را شنيدم احساس غريبي به من دست داد ،احساسي شبيه تنهايي که زياد در تهران و دوران دانشگاه تجربه کرده بودم .خصوصا اينکه اين احساس بد از طرف کسي بود که فکر مي کردم من بيشتر درکش مي کنم. شاگرد راننده از چند خانمي که تنها بودند و يا با شوهر هايشان خواست که بغل پير زن بشينند تا جا براي من باز شود. اما هيچکدام حاظر نشدند که بغل دست پيرزن بنشينند . من که احساس شکست خورده ها داشتم از راننده خواستم که نگه دارد تا پياده شوم . هرچن که ته دلم مطمئن نبودم دوباره بتوانم اوتوبوس خالي پيدا کنم و از طرفي هم بايد فردا به تهران مي رسيدم .شاگرد راننده اومد با شگرد خودش که احتمالا همه حداقل يکبار تجربه اش کرده اند گفت که در بوفه بشينم و در عوض کرايه کمتري از من بگيرد. نميدانستم چه کنم .از طرفي پياده شدن برايم سخت بود و از طرفي فکر مي کردم که توهين بزرگي به من شده است . ناچار در بوفه نشستم .ساکت مثل هميشه .دفتر هميشه همراهم را در آوردم و "قورباغه اي که از آب پريد را نوشتم " با اينکه تکانهاي اتوبوس زياد بود اما جزو معدود دفعاتي بود که خودکار را روي کاغذ مي گذاشتم و وقتي که بر ميداشتم متن تمام شده بود. وقتي به تهران رسيدم متن را دوباره ويرايش کردم و با کامپيوترم تبديلش کردم به ام پي تري که لينکش را در ذيل گذاشتم .خوشحال مي شوم نظرتان را بگوييد. http://www.mailboxdrive.com/activate.php?id=770622&email=badir_gh@yahoo.com&extension=.mp3 لطفا در لینک فوق روی mp۳.۷۷۰۶۲۲ کلیک نمایید.
|
||
|
|
|
|
|
"می روم " یا "خواهم رفت " عنوان یکی از ترانه های احمد کایاست .سالها پیش و به خصوص در دوره مجردی من با این ترانه (و البته دیگر خوانندگان خوب ترکیه ای ) زندگی می کردم تا اینکه چند روز پیش دوباره یاد این ترانه افتادم .(یعنی یک ترانه جاویدان دیگری از احمد کایا به یادم آورد: بو گالا داشلی گالا ،چينقلي داشلي گالا ...) .
اين دفعه اما ترانه هايي را که از سي دي هاي مختلف دوست داشتم گلچين کردم و ريختم درون هاردو با خانمم بعد از اينکه هر ترانه را براي او معني مي کردم نشستيم و چند روزي را دوباره با هم به گوش کردن اين ترانه ها و لذت بردن از آنها. اگر بخواهيد در باره احمد کايا بيشتر بدانيد ،اينجا را کليک کنيد. در مورد احمد کايا فقط اين را مي گويم که او هم همچون خيلي از هنرمندان آزاد انديش که زير بار استبداد نمي روند،دور از وطن مرد و مزارش نيز در پاريس است.در کشوري که ظاهرا قرار است مامن هنرمندان دور از وطن يا از وطن رانده شده باشد.مخملباف ما هم جزو يکي از اين بزرگ انديشان است .اما ترانهاي را که من بسيار دوست دارم در زير با ترجمه فارسي مي گذارم .براي دوستداران موسيقي ترکي و براي خودم البته:
ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
راهنمای مرور فیلم:(ترجمه شده توسط قاسم)
۱- ارائه درک کلی شما از فیلم در ضمن اینکه به عنوان بندی ،کارگردان و بازيگران اصلي اشاره مي شود. ۲- خلاصه کردن طرح فيلم . ۳- چگونه بازيگران نقشهاي شخصيتهاي اصلي را به تصوير ميکشند؟آيا آنها توانسته اند تمام آن احساساتي را که شما با توجه به دانش خود و همچنين داستان اصلي يا نمايشنامه (در صورتيکه اثر اقتباس شده باشد.) داريد، برآورده کنند. ۴- آيا در صحنه هاي اصلي از تکنيکهاي ويژه استفاده شده است؟ تکنيکهاي فيلم و موسيقي به کار گرفته شده چگونه در گسترش تم و درون مايه اثر تاثير داشته است. ۵-دادن آدرس رمان يا نمايشنامه اي که فيلم از آن اقتباس شده است. ارائه سند و مدارک براي نظراتتان.ياد آوري سمبلهاي اشاره شده و شيوه هاي ادبي .آيا آنها توانسته اند داستان يا نمايشنامه را به خوبي منتقل کنند؟ ۶- در پاراگراف آخر .آخرين شانس شما براي راهنمايي خواننده .پيشنهاد قطعي براي اينکه خواننده به فيلم توجه کند ويا نه. ---------اصطلاحات عمومي ---------------------------------- شات:شات یا نما ، يک قسمت از فيلم -بي توجه به طول آن- بدون اينکه اديت شده باشد.يا مقداري از فيلم که از لحظه اي که دوربين شروع به ظبط مي کند شروع مي شود و تا قطع دوربين ادامه ميابد.يک شات ممکن است چند فريم ويا يک سکانس کامل را شامل شود. صحنه :يک سري از نماها که با هم تشکيل يک اپيزود يا يک واحد از روايت را مي دهند. سکانس : سکانس يا فصل ممکن است شامل يک نما يا چند صحنه (اديت شده و يا نشده ) باشد که با همديگر فصل مستقلي را تشکيل ميدهند. استوري بورد: نظم دادن وقتي که طاحي توليد آغاز مي شود.طراحي صدا و تصوير متن و نشان دادن اينکه چگونه هر نما با تراک صوتي ارتباط پيدا مي کند. مونتاژ:اديت کردن يا مرتب کردن نما هاي گرفته شده ،بر اساس فيلمنامه و بدون توجه به ترتيب ضبط واقعي نماها.غالبا در مونتاژ زمان را فشرده مي کنند و يا به يک تکه از تصوير صدا را اضافه يا کم ميکنند و يا يک قسمت از موسيقي را باتصوير صحنه ميکس مي کنند. عمل موازي : يا مونتاژ موازي .در واقع يک استراتژي روايت که بطور ضربدري بين دو يا چند نما صورت مي گيردو اين تصور را بوجود مي آورد که آنها به طور همزمان روي ميدهند. ---------------------نما ها----------------------------------------- لانگ شات :ديد سرتاسري از فاصله دور از که معمولا براي معرفي صحنه استفاده مي شود. در مورد شخص : نشان دادن تمام بدن بازيگر. مديوم يا مديوم شات : فاصله مياني شات - که مي تواند اطلاعات زمينه باشد در حاليکه فوکوس روي سوژه است. در مورد شخص : نمايي که بازيگر را از ميان تنه (کمر به بالا ) تا سر نمايش مي دهد. کلوز آپ: فوکوس روي جزئيات ،توضيحات ،ري اکشن يا عکس العمل ها . در مورد شخص : نشان دادن سر بازيگر يا سر و شانه هاي او . تراکينگ شات يا نماي تراولينگ : تراول به معني سفر کردن و حرکت است. نمايي که با حرکت دوربين روي زمين گرفته مي شود.اين حرکت دوربين مي تواند روي ارابه ،ريل ،ماشين و يا هر چيز ديگر باشد. شات معکوس: نمايي که نسبت به نماي قبلي با اختلاف 180 درجه گرفته مي شود.( اديت نماي معکوس معمولا در طول ديالوگ صورت مي گيردو اغلب زاويه 120 تا 160 درجه را شامل مي شود.) نماي سوبژکتيو: قابي يا نمايي که از نقطه ديد (p.o.v)شخصيت گرفته مي شود.مخاطبان آنچه را که شخصيت مي بيند ،مي بينند. ------------------------حرکات دوربين ---------------------------------------------------------
|
||