تبليغاتX
سینما و دل نوشته ها ی من
در مورد سینما و نوشته های شخصی

گرگ و ميش   twilight

 

خيلي بد ، تقريبا خوب

 

 

 

عوامل فيلم :

كارگردان : كاترين هاردويك

نويسنده فيلمنامه : مليسا روزنبرگ

كريستسن استيوارت .................................بلا سوان

رابرت پاتينسون .....................................ادوارد كولن

سارا كلارك  .........................................رنه

بيلي بورك ............................................چارلي سوان

محصول كشور آمريكا

طرح :

يك دختر جوان وقتي عاشق يك  خون آشام مي شود در مورد همه چيز ريسك مي كند.

 

 

خلاصه داستان :

 

ايزابلا –بلا- سوان از فونيكس هميشه آفتابي در آريزونا به فوركس هميشه باراني در واشينگتن مي رود تا با پدرش چارلي زندگي كند ، در حاليكه مادرش رنه با شوهر جديدش فيل دوير- عضو يك گروه بيسبال پايين رتبه -  به مسافرت مي رود. بلا در مدرسه جديد توجه دانش آموزان زيادي را به خود جلب مي كند و به سرعت با تعداد زيادي از آنها دوست مي شود به علت بي ميلي او به پسرها تعداد زيادي از آنها سعي مي كنند تا توجه اش را جلب كنند . در روز اول مدرسه وقتي كه او نزد ادوراد كولن مي نشيند به نظر مي رسد كه ادوارد او را به كلي پس مي زند .ادوارد به مدت چند روز به مدرسه نمي آيد اما در بازگشت با بلا گرم مي گيرد اين ارتباط جديد وقتي به بالاترين حد خود مي رسد كه بلا نزديك است توسط ون يكي از همكلاسيهايش در جاي پارك مدرسه زير شود. ظاهرا ادوارد با مقابله با قوانين فيزيك جان او را نجات مي دهد وقتي كه او با دستهاي خالي سريعا ظاهر مي شود و ون را نگه مي دارد .

 

 

بلا مصمم مي شود كه بداند چطور ادورارد زندگي اش را نجات داد و دايما او را با سوالهايش آزار مي دهد . بعد از شوخي يك دوست خانوادگي – جكوب بلك – در مورد افسانه هاي قومي محلي كه برايش تعريف مي كند ، بلا نتيجه مي گيرد كه ادورارد و خانواده اش وامپاير هستند . كساني كه نوشيدن خون حيوانات را به خون انسانها ترجيح مي دهند . ادورارد اعتراف مي كند كه او در ابتدا از بلا دوري ميكرد زيرا عطر خونش براي او خوشايند بود . بعد از مدتي ادوراد و بلا عاشق هم مي شوند . روزي كه خانواده ادوارد به همراه بلا براي بازي بيس بال به بيرون مي روند  ، با يك گروه وامپاير (خون انسان خور ) برخورد مي كننند كه جيمز يكي از آنها متوجه انسان بودن بلا مي شود و در صدد كشتن و خوردن خون او بر مي آيند . خانواده ادورارد سعي مي كنند كه وامپاير ها را بوسيله جدا كردن بلا و ادوراد اغفال كنند بلا به يك هتل در فونيكس فرستاده مي شود تا آنجا مخفي شود. در آنجا يك تلفن از جيمز دريافت مي كند كسي كه ادعا مي كند مادرش را اسير كرده است .وقتي كه بلا خودش را تسليم مي كند جيمز به او حمله مي كند  اما ادورارد به كمك بقيه خانواده اش بلا را نجات مي دهد و جيمز را نابود مي كند .يكدفعه آنها متوجه مي شوند كه جيمز دست بلا را گاز گرفته است ادوارد سم جيمز را از بدن او مي مكد قبل از اينكه سم بتواند گسترش پيدا بكند و بلا را تبديل به يك وامپاير وحشي بكند و سپس او را به بيمارستان مي فرستند به محض بازگشت به فورك ادوارد و بلا در مجلس رقص مدرسه شان حضور پيدا مي كنند بلا ميلش را به وامپاير شدن اظهار مي كند چيزي كه ادوارد آن را رد مي كند.

 

 

نقد فيلم twilight (گرگ و ميش )

 

اين نقد ،نظر منصفانه و بي غرضانه كسي است كه دانش كمتري در مورد سري " گرگ و ميش " دارد.من فيلم را با تعدادي از تماشاگران سرسخت اين فيلم تماشا كردم  و بعد ازاتمام  فيلم ضمن صحبت با تعدادي از آنها از نظراتشان در اين نقد استفاده كردم.

 سري كتابهاي عاشقانه ديگر كه به فيلم آورده شده اند مثل "گرگ و ميش " كه با وجود نداشتن هيچ وجه مشترك با سري هري پاتر ، بدون شك به خاطر محبوبيت دوره اي مقايسه خواهند شد.تفاوت اصلي بين آنها اين است كه درونمايه فيلمهاي هري پاتر خوب و محكم است اما فيلمهاي " گرگ و ميش  twilight "  با  وجود داشتن زوجهاي مناسب اينطور نيستند.

به عنوان يك داستان مي پذيرم  كه " گرگ و ميش " خيلي جذاب و دلچسب است . حال من مي فهمم همه تبليغات فيلم در مورد چيه ، اگر من دختر جواني بودم ، از اين هم بيشتر به سمت ديوانگي مي رفتم. آن فقط يك وامپاير و يك انساني كه عاشق مي شود نيست . اما همين دو عامل باعث شده كه آن يكي از بهترين فيلمهاي اين دهه بشود. اما آن از طرف فيلمنامه و تدوين- كه بدترين در نوع خودشان بوده اند  كه تا حالا شاهد بوده ام - به شدت ضربه مي بيند. اجازه ندهيد جلوه ها تصويري فيلم و گريم مات آن را فراموش كنيم.آن را مي توانيم در رده فيلمهاي سبك ضعيف سال قرار دهيم و قطعا مي توانيم آن را جزو گروه " خيلي بد ،تقريبا خوب " قرار دهيم . بله اين طبقه بندي را من از خودم ساختم.

جذابيت فيلم بر مي گردد به شخصيت ادوارد كه توسط رابرت پاتينسون بازي مي شود.كه به كنايه مي توان گفت او قبلا در نقش هري پاتر شناخته شده است. پاتينسون در فيلم موفق است و موفقيت او بر مي گردد به توانايي او در فرو رفتن در قلب چيزي كه نقش به آن نياز دارد . بيشتر هنرپيشه ها فكر مي كنند كه نقش نيازمند آن است كه خوب  به نظر برسد اما پاتينسون فراتر از آن رفت و توانست آن نقش را خيلي جذاب ،دوست داشتني ،قابل اعتماد و در پايان يك قهرمان خوب براي بيننده تبديل بكند.كريستن استوارت نيز نوعي ملكه است كه در ظاهر  آن را نشان نمي دهد .بنابر اين  او براي نقش "بلاي " غمگين بهترين است .اما در جاهايي از فيلم كمبود احساسات او باعث رنجش من مي شد.

بازيگران مكمل خوب ديگر هيچكدام به خوبي پاتينسون  نبودند . آدم منفي فيلم شل است و توسط هنرپيشه اي بازي مي شود كه من نمي توانم آن را جدي بگيرم ." نيكي ريد "- خواهر ادوارد -  شايد به عنوان نقش رزالي بهترين است و گروه مخالفان كه به عنوان طرف دوم فيلم اضافه مي شوند.

 

خوب ، من واقعا نمي دانم چه چيزي نويسنده فيلمنامه را تحت تاثير قرار داده كه آن را خيلي ترسناك بسازد –آيا آن منبع مادي داشته است ؟ - به خاطر اينكه گفتگو ها خيلي بد ادا شده بودند .من حتي در لحظه هاي جدي اش مي خنديدم زيرا  مقدار زيادي شوخي عمدي وجود داشت.  اساسا در شروع فيلم وقتي بلا و ادوارد تازه كم كم  احساس عاشقي پدا مي كنند  من حدس ميزدم فيلم خوب حركت خواهد كرد زيرا من ابدا هيچ جبهه گيري نداشتم . من همچنين به اينكه چقدر گفتگو ها احمقانه بودند و به جوكهاي مسخره آنها يا روابط دروني بين استوارت و پاتينسون نيز مي خنديدم.

يكي از دلايلي كه مردم در طول اين فيلم  روي صندلي مي نشينند به خاطر روابط دروني ، عاشقانه و سكس  شگفت انگيز آن است.در اين رابطه پاتينسون و استوارت آنقدر خوب بازي مي كردند كه اگر روزي در زندگي واقعي به هم برسند من شگفت زده نمي شوم.

من غافلگير شدم كه چقدر دوست دارم صحنه به صحنه آن را به عنوان يك فيلم با جلوه هاي ويژه و تدوين بد دنبال كنم. همچنانچه جلوه هاي ويژه متحول مي شوند  من تعداد كمي از فيلمهاي خون آشام ( وامپاير ) را در طول عمرم ديده ام . من دارم فكر مي كنم كه كارگردان ( كاترين هاردويك ) هم تعداد كمي ديده است او نياز دارد كه تعداد بيشتري ببيند .صحنه هاي دعواي او براي بيدار نگه داشتن بيننده نيازمند ميزانسن ترسناك ،نماهاي مخوف و جديت كمتر است . من تقريبا مي توانم متوجه سيمهاي بازيگران بشوم كه با آن پرواز مي كنند .من همچنين متوجه  اشتباهات زيادي در مورد تدوين فيلم شدم .نظير حركات دهانها و بيرون نيامدن كلمات و بيرون آمدن كلمات وقتي كه دهانها حركت نمي كنند. همچنين صحنه دعوا در پايان فيلم تدوين بدي دارد در حاليكه ميكس صدا ها هم رنجش آور است.

در كل " گرگ و ميش " به اندازه اي  بد است كه مي تواند باشد. من نمي توانم كمكي بكنم اما جذابيت آن به خاطر روابط دروني دو شخصيت متفاوت آن  آست كه آن مرا در تمام مدت فيلم روي صندلي نگه داشت ." گرگ و ميش " از نظر تكنيكي يكي از بدترين فيلمهاي سال است اما فاكتورهاي سرگرم كننده اش باعث مي شود كه آن در بالاو بيرون فيلمهاي حادثه اي و كالج قرار گيرد . در حقيقت من خيلي خوش شانس بودم كه اين فيلم را با تعدادي از طرفداران كتاب اين فيلم ببينم و همه آنها فيلم را به عنوان يك فيلم نا اميد كننده شرح دادند كه نيمه فيلم با تعدادي از طرحهاي فرعي پيش مي رود . شروع ، افت يا شروع اتفاقي آنها با يك طرح فرعي فردي است.

آنها اصلا با اين فيلم شاد نبودند اما روي يك چيز توافق داشتند كه رابرت پاتينسون در نقش ادوراد كولن بهترين بود . من روي اين نكته  با آنها موافقم . گفتم كه "گرگ و ميش " دقيقا چيزي است كه من فكر مي كردم بايد باشد .: " خيلي بد ، تقريبا خوب "

ترجمه از :  قاسم بديرخاني

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/03ساعت 17:3  توسط قاسم | 
تحليل فيلمنامه وثيقه يا جانبي ساخته مايكل مان در سايت پرده سينما  به آدرس زير:

http://www.cinscreen.com/?id=103

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/22ساعت 15:59  توسط قاسم | 
تارانتينو و گروه حرامزاده اش

متن اين مقاله را مي توانيد در سايت پرده سينما بخوانيد:

http://www.cinscreen.com/?id=90

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/20ساعت 13:16  توسط قاسم | 

دانش و معرفت

(نگو ،دراماتيزه كن )

 مطالعه بيشتر به دانستن افراد كمك مي كند اما بسيار اتفاق افتاده است كه ما چيزي را ميدانيم اما در برهه هاي مختلف زندگي از عمل به آن قاصريم ،چرا؟

حتما شما هم واعظان بي عمل زياد ديده ايد و يا حتي حافظان قرآن كه رفتارشان در بعضي مواقع ضد دينداري است .اما قصد من بحث اخلاقي نيست .مي خواهم بگويم كه براي يادگرفتن چيزي بايد آنقدر استمرار داشته باشي تا به معرفت آن برسي . در مورد خودم مي گويم .من از حدود يك سال و نيم پيش كتاب داستان (رابرت مك كي ) را دوبار خوانده ام . اما چند روز پيش كه داشتم براي بار سوم فصلي از آن را مي خواندم احساس كردم كه اين كلمات را تازه مي بينم و برايم نوشته ها شگفتي داشت . و آن موقع بود كه فكر كردم حالا به معرفت اين بحث پي برده ام .

اما چه بحثي ؟

اصلي هست در فيلمنامه و كلا در سينما كه مي گويد : "نگو ،نشان بده "

در برخورد اول فكر مي كنيم كه مثل سينماي صامت همه چيز را بهتر است كه با زبان تصوير بيان كنيم .اين البته چيز بدي نيست . اما مثالهاي زيادي از فيلمهاي ناطق زيادي داريم كه اين گفتن جان و روح ما را تسخير مي كنند خصوصا در اكثر فيلمهاي تارانتينو (پالپ فيكشن ، سگداني و ... ) و يا فيلمي مثل قبل از طلوع . اما راز اين ماجرا كجاست .

نگو نشان بده .به اين معني است كه اطلاعات مربوط به معرفي و يا فلاش بك ها را دراماتيزه كنيم .اما چگونه .براي شناخت بهتر دوباره برميگردم به فيلم وثيقه مايكل مان.

و اول از شما مي پرسم .مكس چه شخصيتي دارد ؟

مكس يك راننده تاكسي است كه به كارش وارد است . او خيابانهاي لوس آنجلس را مثل كف دستش مي شناسد و علاوه بر آن آدمي است تنها كه غرق در كار است .علاوه بر آن آدم خوبي است و به حق خودش قانع است .

اما اين اطلاعات را ما چگونه مي فهميم .شايد اگر نوسنده آماتوري اين فيلمنامه را مي نوشت ، اين اطلاعات را در دهان مكس مي گذاشت و يا دو نفزي كه مكس را مي شناسند و حالا درباره او حرف مي زنند تا مخاطبين مكس را بشناسند . اما نويسنده اين فيلمنامه چگونه اين اطلاعات را به ما مي دهد.

خانم سياه پوستي كه دردادگاه كار مي كند ( الي ) سوار ماشين مكس مي شود و چون ديرش شده از به مكس پيشنهاد مي كند كه از فلان خيابان برود اما مكس مي گويد كه اگر از فلان خيابان برود سريعتر مي رسد . آنها شرط مي بندد و در حين اينكه در اين شرط بندي ما را از به هيجان در مي آورند . اطلاعات را آرام به خوردمان مي دهند.و حالا ما مكس را مي شناسيم و حتي الي را. اما نه كاملا چون مي دانيم كه اطلاعات را بايد در بسته بنديهاي كوچك به مخاطب داد و او را تا پايان با خود همراه كرد .

پس نگو نشان بده را شايد بتوانيم با عبارت بهتري بگوييم :

نگو ،دراماتيزه كن .

اين اصل در مورد فلاش بك هم صدق مي كند.چون فلاش بكها در ذات خود خسته كننده هستند و زمان مرده به شمار مي روند اما در فيلمهاي خوب اين فلاش بكها دراماتيزه مي شوند و تبديل مي شوند به موتور جلوبرنده فيلم .مثلا در فيلم سكوت بره ها به فلاش بكها ما به گذشته جودي فاستر بر ميگرديم و با يك داستان ديگري (پيرنگ فرعي ) روبرو مي شويم كه شوق ديدن ما را براي ديدن ادامه فيلم دو چندان مي كند.: اينكه در گذشته جودي فاستر كوچولو پدرش را از دست داده است و در خانه عمه اش شاهد سلاخي برره ها بوده است . او كه نمي تواند همه آنها را نجات دهد يكي از آنها را بغل مي كند و پا به فرار مي گذارد اما توسط شوهر عمه اش گير مي افتد و در نهايت آن بره هم مي ميرد .حالا جودي فاستر شبها در خواب صداي بره ها را مي شنود كه بع بع مي كنند. البته در اين فيلم اين فلاش بك علاوه بر دراماتيزه بودن كاركردهاي ديگري هم دارد همچون نشان دادن زخم روحي قهرمان و البته هدف ناخود آگاه جودي فاستر در تلاش براي نجات دادن آخرين زن ( كه دختر كميسر هم است ) .و اگر او را نتواند نجات دهد هيچوقت ديگر نخواهد توانست كسي را نجات دهد .اما با نجات دختر صداي برره ها هم رو به خاموشي مي گذارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/11ساعت 19:53  توسط قاسم | 

درباره فیلمنامه  فیلم وثیقه

وینست (تام کروز ) وارد شهر لس آنجلس می شود تا هدفی را که در سر دارد محقق سازد . هدف او کشتن کسانی است که در حادثه کشتار دخالت داشته اند و البته این هدف از نظر هیچکاک تنها یک مک کافین است .

وینست دنیا دیده است و خسته .او که مرگ آدمهای زیادی را دیده است حالا کشتن چند آدم بد برایش مثل اب خوردن است .

مکس : در مقابل وینست ف مکس یک آدم معمولی است ،کسی که هدف دارد او اگرچه غرق در زندگی شهری است اما با نگاه کردن به کارت پستال آرام می گیرد و زندگیش خالی از حضور زن است . غیر از مادرش که او هم مکس را آدم بی دست و پایی می داند .

حال سوال این است قهرمان فیلم کیست مکس یا وینست یا هردو

با دقت در فیلم و تعریفی که از قهرمان داریم می فهمیم که مکس قهرمان فیلم است . اگرچه مکس در ابتدا ساکن اسن و هیچ هدفی ندارد .اما به تدریج هدف ( نجات دختر و متوقف کردن وینست ) بر او تحمیل می شود و او برای این کار مجبور می شود از پوسته خود خارج شود و با سفر و طی مراحلی به رشد و شناخت جدیدی از خود و دنیای پیرامونش برسد . پس قهرمان ما مکس است .

حالا باید بپرسیم پس وینست چه کارکردی در این فیلم دارد .وینست که تا آخر فیلم شخصیت ثابت و بدبینی نسبت به دنیای پیرامون خود دارد . نقس استاد را طی الگوی سفر نویسنده بر عهده دارد . اوست که مکس را به کنش وامی دارد و راه زندگی را بهش می آموزد اگرچه این آموزه ها ت.ام با کشتار است و حتی در انتها باعث می شود شاگرد ( مکس ) رودر روی او بایستد و اسلحه به رویش بکشد اما پیداست که وینست از کار خودش راضی است .مکس حالا آدم پر دل و جراتی است که عشقشش را پیدا کرده است و به نظر می آید که وینست کارش را درست انجام داده است .

بررسی از نظر سفر نویسنده :

مکس در دنیای عادی خود که عبارت است از شهر شلوغ لوس آنجلس ، خیابانهای پر ترافیک و دعوای زن و شوهر ها در تاکسی او زندگی می کند . او به کارش وارد است اما به نظر می آید که زندگی بیهوده ای را طی می کند .

با ورود وینست به ناکسی مکس مسیر داستان عوض می شود .وینست مثل استاد او را دعوت به ماجرا جویی می کند . این دعوت با وسوسه کرایه بیشتر شروع می شود و اگرچه مکس در ابتدا همانند سایر قهرمانان رد دعوت می کند . اما بالاخره می پذیرد و وارد دنیای دیگری می شود. این دعوت به ماجراجویی در ادامه با اصرار وینست و متوسل شدن به اسلحه ادامه پیدا می می کند و در واقع ما وارد پرده دوم می شویم که پرده تقابل است . نقطه عطف پرده اول اما کجاست ؟

نقطه عطف پرده اول وقتی است که اولین شکار وینست روی تاکسی مکس می افتد و باعث راندن داستان با شتاب بیشتری به جلو می کند .

در پرده دوم تقابل و کشمکش مکس با وینست هر لحظه اوج می گیرد تا اینکه در پرده سوم به نقطه عطف دوم می رسیم . اما پرده دوم طبق ساختار سید فیلد از نظر سفر نویسنده معروف است به پا گذاشتن در دنیای ویزه و سپری کردن آزمون ها و امتحانهایی که با طی آنها قهرمان قرار است در پایان به پاداش خود برسد .

اما نقطه عطف پرده دوم کجاست؟

وینست مکس را با خود همراه می کند و اگرچه ما متوجه تغییر رفتار و شخصیت او می شویم چه در صحنه ای که کیف را از روی پل به پایین پرت می کند و په در صحنه ای که خود را به جای وینست معرفی می کند و آدرس دو نفر آخر را می گیرد و یا حتی صحنه ای که با تحول تدریجی او و اوج گرفتن داستان به وازگون شدن تاکسی می انجامد .و به خصوص در این صحنه چی می بریم که مکس چه تحولی می کند و یا چه انرزی نهفته ای در وجود او پنهان است ، با این احوال نقطه عطف دوم وقتی اتفاق می افتد که مکس تصویر دختر سیاه چوست - آنی را روی مونیتور ماشین خود می بیند و می فهمد که هدف بعدی مکس اوست .

این صحنه و رفتن به دنبال نجات آلی همان آزمون بزرگ در سفر نویسنده است که با طی آن قهرمان به پاداشی که لیاقت آن را دارد و در این فیلم عشق آنی می رسد و در مسیر بازگشت قرار می گیرد اما حالا ما میدانیم که مکس چه تحولاتی را از سر گذرانده است و به چه رشدی رسیده است .

اوج داستان درگیری مکس با وینست است که نفسها را در سینه حبس می کند و با کشته شدن وینست گره گشایی می شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/04ساعت 12:57  توسط قاسم | 

آگوست راش فيلمي زيبا و جذاب كه مخاطب را تا پايا پاي فيلم نگه مي دارد و در آخر(با پايان شاد ) او را راضي و شاد رها مي كند .فيلم آنقدر خوش ساخت است كه دلت مي خواهد كه دوباره آن را ببيني خصوصا اينكه به نوعي اين فيلم مربوط به موسيقي است و با استفاده از آهنگهاي زيبا و روحنواز بر قلب و دل بيننده تاثير مي گذارد .كارگرداني فيلم بسيار قوي است و نماهاي گرفته شده و خصوصا دكوپاژ از همان نماي هاي آغازين نشان مي دهد كه چقدر هوشمندانه و هنرمندانه انتخاب شده اند و بيننده را سريع درگير فيلم و شخصيت مي كنند. در اينجا مي خواهم نگاهي داشته باشم به فيلمنامه اين فيلم .

الگوي استفاده شده در اين فيلمنامه شاه پيرنگ مي باشد و همانطوري كه در قسمتهاي قبل آمد .در اين الگو ما يك قهرمان داريم .و يك هدف .پايان اين الگو بسته است و روابط بر اساس علت و معلول چيده مي شود.

پيرنگ اصلي فيلم :

راول والش نوجوان 11 ساله اي است كه در پرورشگاه زندگي مي كند . او علاقه شديدي را به موسيقي در درون خود احساس مي كند و اعتقاد دارد كه اينها از سوي پدر و مادرش به او مي آيند و او مي تواند با نواختن موسيقي آنها را پيدا كند .و در پايان نيز پيدا ميكند.

پس هدف قهرمان پيدا كردن پدر و مادر است .آرزويي كه در همان دقايق اول آن را مي فهميم و با همذات پنداري با قهرمان دلمان مي خواهد كه اين اتفاق زودتر بيفتد . اما چگونه ؟ او كه هيچ نشاني از پدر و مادر ندارد چگونه مي تواند آنها را پيدا كند چگونه مي تواند با موسيقي به اين هدف نايل شود؟

مسيري كه رائول والش طي مي كند كدامها هستند؟

در پرورشگاه بچه هاي ديگر (قطب منفي ) او را اذيت مي كنند و مي خواهند به او بقبولانند كه او پدر و مادر ندارد و مثل آنها يتيم است اما رائول زير بار نمي رود.او مي گويد كه ميداند آنها زنده هستند و اگر آنها او را پيدا نمي كنند او آنها را پيدا خواهد كرد.پس او از پرورشگاه فرار مي كند و پا به دنياي بيررون مي گذارد.

علت : اذيت بچه هاي پرورشگاه و ايجاد انگيزه قوي دراو براي يافتن والدين

معلول : فرار رائول از پرورشگاه

نشانه گذاري و شروع علت بعدي :

در اولين نماي از فضاي شهر مردي را مي ببينيم كه رائول را از پشت ماشين (مثل ماشي حمل مواد غذايي) و مقداري پول به او مي دهد تا به پرورشگاه برگردد . اما در واقع اين يك نشانه گذاري است و اساس و علت اتفاق بعدي.

او همچنان كه در شهر پرسه مي زند با نوجوان تقريبا همسن خود آشنا مي شود(دقيقه 30 ) كه در حال نواختن گيتار در پياده رو به قصد جمع كردن و كمك مردم است .رائول هم پولي ميدهد و پسر نوجوان كه سياهپوست هم است ،آهنگي را برايش مي نوازد.رائول دنبال نوجوان راه مي افتد اما سياهپوست گيتاريست نمي خواهد كه او تعقيبش كند ،اما وقتي مي فهمد رائول پول دارد (استفاده از نشانه بالا) به او اجازه مي دهد تا برايش پيتزا بخرد و اينگونه دوستي آنها شكل مي گيرد و او به حريم او و ديگر دوستان و همكارانش كه در زير سايه مردي به اسم والاس (با بازي رابين ويليامز)زندگي و براي او كسب درآمد مي كنند. در حقيقت والاس با گرد آوري بچه هاي يتيم اما اهل موسيقي و تعليم و گماردن آنها در خيابانها كسب در آمد مي كند.

حادثه ديگر كه باعث پيشبرد داستان و علت حادثه بعدي مي شود:

شب هنگام رائول كه ديوانه موسيقي است ،سراغ گيتتار پسرك مي رود و به شكل تاثير گذاري مي نوازد . (اگر چه مي داانيم براي انجام هر كاري بايد قئانين آن را ياد گرفت ،هرچند كه با استعاد باشيم و در اين نما مي بينيم كه رائول كه براي اولين بار است كه با اين ساز كار مي كند اما با راحتي آن را كوك مي كند .هرچند كه شيوه نواختنش ابتدايي است اما دلمان مي خواهد كه چشممان را به روي اين واقعيت ببنديم و اين ايراد نويسنده را نديده بگيريم .چرا؟ چون با رائول همدردي مي كنيم و مي خواهيم كه سر بلن باشد و هر چه زود تر پدر و مادرش را پيدا كند .)

او جاي پسرك نوجوان را مي گيرد و كمي هم حسادت او را بر مي انگيزد و همين نكته باعت و علت معلول ديگري در آينده خواهد شد.

حالا همه چيز خوب پيش مي رود ،رائول اگرچه هنوز پدر و مادرش را پيدا نكرده است اما از اينكه مي تواند موسيقي بنوازد لذت مي برد . اما پس داستان چي مي شود ؟ چگونه بايد داستان را پيش ببريم و موتور محركه آن را بار ديگر به حركت در آوريم ؟

اگر این فیلمنامه را ما می نوشتیم چه ترفندی به کار می بستیم ؟

براي نوشتن فيلمنامه اين خيلي مهم است كه نويسنده پايان داستان را بداند . در واقع" اگر او نداند ،پس چه كسي ميداند ".با دانستن پايان داستان است كه نويسنده به عقب برمي گردد و حوادث را بر اساس علت و معلول و... مي چيند .

حال ما چه انتظاري از اين داستان داريم و چه پايان خوبي مي توانيم برايش متصور بشويم .

حال كه اساس كار ما روي موسيقي است ، چه مي شود كاري كنيم تا رائول موفق به كسب رهبري اركستر بزرگي شود و در آنجا بتواند پدر و مادرش را ببيند ؟

بسيار خوب حالا با اين پايان كه پايان فيلم هم است ادامه فيلمنامه را بررسي مي كينم و اين را بگويم اگر چه الان اين تاپان ممكن است غير منطقي يا غلو شده بنماياند اما اگر فيلم را ببينيد در واقع تصديق خواهيد كرد چه چنين پاياني ممكن است اما چگونه؟

پايه ريزي يك علت - جفري مرديسياه پوستي كه مسئول پرورشگاه است و در اوايل فيلم با او آشنا شده ايم .دنبال رائول مي گردد. او در جستجويش به نوجوان سياه پوست گيتاريست مي رسد و با نشان دادن عكس رائول درباره او مي پرسد . اما در اين هنگام والس سر مي رسد و دخالت ميكند او با عصبانيت با جفري برخورد مي كند كه شك او را بر مي انگيزد و باعث مي شود كه محل آنها را به پليس خبر دهد .

پليسها به محل زندگي والاس و بچه هاي ديگر يورش مي برند .اما رائول كه خود پليسها را صدا مي زند با تحريك و تهديد والاس از چنگ پليسي كه او را تعقيب مي كند فرار مي كند . اين فرار بايد صورت گيرد چرا كه قرار است خود علت حادثه اي ديگر شود .پس پليسي كه او را تعقيب مي كند چاق و تبنل انتخاب مي شود تا رائول بتواند او را جا بگذارد و سوار مترو شود.

- بعد از اين فرار رائول از يك كليسا سر در مي آورد و با يك گروه سياه پوست كه در حال خواندن آواز دلنشيني هستند بر خورد مي كند ،رهبر اين گروه كشيش است و دختر كوچك سياه پوستي تك خواني ميكند و در همان لحظه اول بين او و رائول ارتباط دوستي بر قرار مي شود.

--رائول دفتر نتهاي دختر را امانت مي گيرد و در نبود او با الهام از صداي طبيعي شروع به نوشتن موسيقيهاي مختلفي مي كند كه وقتي دختر بر مي گردد ،هيجان زده و حيرت كرده كشيش را صدا مي زند و او را با موتزارت مقايسه مي كند كه كشيش به آنها ياد داده است.كسي كه قادر بود موسيقي را در همه چيز ببيند و البته اين جمله را در اول و آخر فيلم نيز از زبان رائول مي شنويم ."موسيقي در همه چيز جاريست تنها كافيست كه گوش كني ."

-- كشف رائول توسط كشيش باعث فرستادن او به مدرسه معروف موسيقي مي شود و او در آنجا ضمن آموزش توانايي خارق العاده خود را نشان مي دهد و بدين ترتيب از سوي اولياي مدرسه دعوت مي شود تا رهبري كنسرت بزرگي را كه قرار است در پارك بزرگ شهر اجرا شود به عهده بگيرد ،ضمنا او سومين هنرمندي خواهد بود كه برنامه اجرا مي كند . اما دونفر اولي كي هستند ؟ آيا مهم است. اگر قرار باشد اين دو نفر همان پدر و مادر رائول باشند چه؟چگونه ممكن است آنها تاكنون از پسر خود خبر نداشته باشند يا اگر دارند چرا او را به پرورشگاه سپرده اند .آيا آنها آدمهايي منفي اند كه زندگي ناموفقي باهم داشته اند ؟ اگر زندگي عاشقانه اي داشته اند پس چطور رائول را تنها گذاشته اند.

پيرنگ فرعي داستان كه در واقع پيرنگ عشق بين پدر و مادر رائول است به اينها مي پردازد و البته اگر قرار باشد عشق آنها را از لحظه آشنايي بدانيم پس بايد 11 سال قبل از زمان تولد رائول برگرديم .

پیرنگ فرعی این فیلم داستان عشق پدر و مادر رائول است.

پدر لوئیس کانلی (جاناتان راین میرس) رائول خواننده است و مادرش لیلا نوچاک (کرل راسل ) نوازنده .هر کدام از آنها در گروه جدایی مشغولند اما در سراسر فیلم یعنی در اوایل و اواخر فیلم که ما خوانندگی و نوازندگی آنها را می بینیم به شکلی کارگردانی و مونتاژ شده است که فکر می کنیم در یک گروه هستند و مادر می نوازد و پدر می خواند.

در پارتی ای که در اوایل ،به افتخار گروه نوازندگان  برگزار می شود ،ليلا را مي بينيم که بيرون مي آيد . در بيرون و روي ديوار لوئيس نشسته است و ماه را نگاه مي کند .او که متوجه تنهايي ليلا شده است ،ليلا را به آمدن روي ديوار دعوت مي کند و مي گويد که هيمشه تنهايي روي ديوار مي نشيند و ماه را مينگرد. ليلا مي گويد که او حالا تنها نيست و بدين گونه عشق بين آنها شکل مي گيرد (در فيلم اين آشنايي و عشق باور پذير است و حسن ديگر اين صحنه اين است که عشق آنها کليشه نيست .اما چه چيزي باعث مي شود که اين عشق از کليشه شدن دور بماند؟

۱- تنهايي آدمها و احساس غربتي که آنها را به هم مي رساند

۲-لوکيشن اين اتفاق -- روي ديوار

۳- ماه .به عنوان نقطه مشترک علايق آنها

آنها با هم در پشت بام مي خوابند و صبح دوستان لوئيس با شيطنت از خواب بيدارشان مي کنند. ليلا مي گويد که ديرش شده و پدرش منتظر اوست ،لوئيس از او قول مي گيرد که همديگر را دوباره ببينند و از او قول مي گيرد. اما در صحنه بعد مي بينيم که پدر ليلا مخالف ديدار آنهاست و با ليلا سوار ماشين شده و مي روند . اين در حالي است که لوييس که از نيامدن ليلا سر قرار دلسرد شده به محل هتل اقامت آنها مي آيد و سوار شدن آنها را به ماشين مي ببيند.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/18ساعت 10:27  توسط قاسم | 
متاسفانه به دليل بيماري از حضور دراين جلسه از كلاس محروم شدم.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/07ساعت 18:39  توسط قاسم | 
یک فیلمنامه ،يك فيلم (۵)

- شخصيتهاي متناقص نما براي سينما خيلي جذاب هستند. مثل شخصيت همفري بوگارت در كازابلانكا

-شخصيتهاي متناقص نما هميشه با خودشان راز حمل مي كنند.وقتي اين راز كشف شود،تماشاگر لذت مي برد.

- درام هميشه پرسش ايجاد مي كند .

- آيا الگويي براي درام وجود دارد ؟

در اين عالم هر چيز صاحب ساختار است ،فيلمنامه هم ساختار دارد.

ساختار منتخبي از حوادث زندگي است كه در يك نظم با معنا قرار مي گيرد.

- حال اين حوادث چه حوادثي بايد باشند ؟

حادثه امري است كه در زندگي قهرمان حادث مي شود و تغيير كيفي در زندگي ايجاد مي كند.

(تبديل زندگي به مرگ - عشق به نفرت و... )

 

الگوي اول:

تعريف درام با روش الگوي كلاسيك (يا شاه پيرنگ )

1- قهرمان منفرد

2- قهرمان فعال

3- روابط بايد علت و معلولي باشد.

4- كشمكش بيروني است .كشمكش دروني هم داريم اما غالبا اين كشمكشها به كشمكشهاي بيروني كشيده مي شوند.

(درام را كشمكش پيش مي برد.)

5- پايان بسته ( در اين پايان هيچ سوالي بي جواب نيست)

-حتي پايان باز به اين معنا نيست كه ما جواب سوالهاي احتمالي را ندانيم.

الگوي دوم :

خرده پيرنگ (همه موارد بالا كمرنگ مي شود)

خرده پيرنگ = ميني ماليستي

1- قهرمان مي تواند متعدد باشد.

2- قهرمان مي تواند فعال يا منفعل باشد.

3- كم و بيش روابط علت و معلولي است.

4- كشمكش دروني است.

5- پايان باز است.

درام = انسان در موقعيت

الگوي سوم

الگوي ضد پيرنگ

در الگوي كلاسيك قهرمان صاحب يك زخم يا جراحت عميق است كه در پيش داستان اتفاق افتاده است و بايد در طول داستان درمان شود. مثل شخصيت فيلم سرگيجه هيچكاك (ترس از بلندي )

-- در فرمهاي سيكليك :

- تقارنهاي دراماتيك بسيار اهميت دارد.

- چيزي مي كاري و بعد نتيجه اش را درو مي كني .(مثل تكيه كلامها و...)

- تقارن دراماتيك باعث مي شود كه همبستگي مخاطب با فيلم زياد شود.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/07ساعت 18:38  توسط قاسم | 
جلسه چهارم کارگاه فيلمنامه نويسي با دبدن فيلمنامه ساخته شده توسط هنرجويان دوره قبل طي شد. در اين جلسه ۵ فيلم کوتاه به نمايش گذاشته شد اما من نفهميدم که کل فيلمهاي ساخته شده ۵ تا بود و يا براي نمايش اين فيلمها گزينش شده بودند . جالب اينکه يکي از فيلمها ظاهرا تازه تدوين شده و آماده شده بود.

از ويژگي اين جلسه حضور خود فيلمساز ها در کارگاه بود و پاسخ دادن به سوالات ما.

از آنجايي که سر جلسه يادداشت برنداشته ام و اين پست را هم بعد از چند روز مي نويسم ، عنوان بعضي از فيلمها يا کارگردانشان يادم رفته است...

فیلم اول :آینه

فيلم دوم:بنز

خلاصه داستان :جواني بيکار که در شروع فيلم هم ميبينيم که از روي نيازمنديهاي همشهري دنبال کار مي گردد.بعد از جستجو او يک آدرسي را مي گيرد و راهي مي شود ،در بيرون از خانه دختري را مي بيند و دنبالش را مي افتد اما وقتي با بي محلي او روبرو مي شود،از ادامه تعقيب منصرف مي شودو راهش را پي مي گيرد .  پسر در محله فقير نشيني زندگي ميکند .

بعد از نمايي که پياده شدن پسر را از اتوبوس مي بينيم . در خيابان او را مي بينيم که جلوي نمايشگاه ماشيني به تماشاي ماشين بنز مشغول مي شود و با خود رويا پردازي مي کند و دختر مورد نظرش را کنار خودش مي بينددر ادامه جوان را دوباره در حال عبور از خيابان مي بينيم که ناگهان با ماشيني تصادف مي کند و روي زمين مي افتد.چند نفر دورش جمع مي شوند و سرانجام او را روي برانکارد مخصوص ماشینهای حمل جنازه که اتفاقا ماشین بنز هست  مي گذارند و برند.

فیلم سوم :الگانس

فیلم چهارم :مستقیم ،انتها

عنوان فيلم پنجم  يادم نيست

توضيح :من امروز صبح درباره داستان اين فيلمها و ويژگيها و نقاط ضعفشان با نگاهي گذرا نوشتم اما وقتي  کليد ثبت و بازسازي وبلاگ را زدم نمي دانم که چي شد که همه مطالب پاک شد ،به هر حال حو صله دوباره نوشتن را ندارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/24ساعت 12:29  توسط قاسم | 
در سینمای داستان گو ما به  دو الگو  نیاز داریم:

۱- قهرمان هدف دارد.(قهرمان هدفمند)

۲- قهرمانی که هدف بر او تحمیل می شود.

قهرمانی که ظاهرا هدفی ندارد اما اتفاقی می افتد که قهرمان ناچار می شود که کاری بکند تا وضعیت را به حالت اول برگرداند.

--قهرمان باید فعال باشد یعنی :حتما برای رسیدن به هدفش کوشش کند .قهرمان برای هدف مورد نظرش تا آخرین حد توان جهد و کوشش می کند و می جنگد.

--قهرمان برای رسیدن به هدف باید با موانع روبرو شود.

---تماشاگر دارای هوش و ایده است و باید جا های خالی را پر کند . یعنی ما باید اجازه بدهیم که جاهای خالی را پر کند.

یک قانون طلایی فیلمنامه نویسی : نشان بده ،نگو.

-- شخصيت ماجرا را پيش مي برد ، ماجرا به مضمون ختم مي شود.

-- اولين آفت فيلمنامه اي که با مضمون شروع مي شود اين است که تبديل به شعار شود.

--ما به چي مي خنديم ؟  --ما چه وقت طنز مي گوييم ؟

۱- وقتي که نتوانيم مستقيما به چيزي اشاره کنيم.

۲-  براي از بين بردن ناهنجاريها  .طنز مي آيد که ناهنجاري برود.

۳- طنز اخلاق زشت را برملا مي کند.

--- وقتي قراردادي نقض شود ،طنز خود به خود مي آيد.

چه مي خواهيم بگوييم ؟ الگو چيست ؟

سوء تفاهم مي تواند باعث وقوع فاجعه شود . بنابراين ما نگران وقوع فاجعه هستيم.

وقتي فيلمي با سوء تفاهم شروع مي شود در نتيجه بايد با رفع سوء تفاهم تمام شود.

-- قهرمان بايد در وضعيتي (دراماتيکي ) قرار بگيرد که اقدام به کارب بکند.

يکي از ايرادات نويسندگان ايراني : ارتباط جهان داستان ما با دنياي واقعي عملا گسسته است.

-- براي اينکه شخصيتها را بنويسيم بايد خودمان را جاي آنها بگذاريم و خوب تصور بکنيم.

-- قهرمان کيست ؟

-- چه مي خواهد ؟

با چه کسي و براي چه چيزي مي جنگد ؟

--- در فيلمنامه همه چيز در حال شدن است پس نبايد از فعل ماضي استفاده کرد.

هر فيلمنام در واقه سفر قهرماني قهرمانش است.

--- ما در زندگي بازنده ايم چون دنبال فرصتهايي مي گرديم که عملا در اختيار ماست.

 معرفي کتاب :

۱- داستان                                           نوشته رابرت مک کي

۲- ساختار اسطوره اي فيلمنامه                 کریستوفر وگلر، عباس اکبری (مترجم)

۳- قدرت اسطوره      ترجمه عباس مخبر      ،نشر مرکز

۴- قهرمان هزار چهره    جوزف کمپبل، شادی خسروپناه (مترجم)، زهرا تقی زاده (ویراستار)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/17ساعت 16:18  توسط قاسم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
چه کنم ؟سینما جانم را میگیرد .کاش جانم را بگیرد .کاش بمیرم از این درد .از این سینما اما اینقدر نسوزم .اینقدر آه و فغان نکنم .

فیلمهای من(تهیه کننده و کارگردان):
1- بازی
17 دقیقه سال 1382

2- آقا من شما را می شناسم
11 دقیقه سال 1384
3- پرواز
40 دقیقه سال 1385
4-دوباره مرگ ،دوباره زندگي
90 ثانيه 1387

پیوندهای روزانه
سایت سینمایی ایرانی
جشنواره بین المللی فیلم کوتاه کلرمونت-فرند
جشنواره های خارجی
wanted
جشنواره فیلم
فراخوان جشنواره فیلم کوتاه دپیکت

فراخوان جشنواره فیلم کوتاه «آن اند آف» اسپانیا
اطلاعات مربوط به ثبت نام در آ ف آ
فراخوان آکادمي فيلم آسيا براي فيلمسازان جوان
فراخوان جشنواره فیلمهای ترسناک لیسبون
پنجاهمین جشنواره فیلم کوتاه بیلبائو
راهنماي مرور فيلم
نظریه های کلاسیک سینما
جان فرانکن هایمر
فیلم کوتاه (مقاله )
عناصر سینما
دلم تنگ است برای یک نقد خوب
چرا همشهری کین فیلم خوبیست؟
3:10 دقیقه به یوما
خلاصه کتاب قورباغه را قورت بده
گل زیبای من
ای مرگ
سینمای ما
مرکز گسترش سینمای تجربی و مستند
سایت فیلم کوتاه
جشنواره فیلم کن
هالیوود
سایتهای سینمایی (خارجی)
بزرگترین و کاملترین سایت در مورد فیلمهای خارجی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
پیوندها
روز تايپ
فيلمنامه نويسي (سايت خارجي)
آموزش زبان
نويسنده تنبل
تولدي نو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM